شمارهٔ ۱۸۴ خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / مناجات پیر انصار
الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شأن تونادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز بروز برزیانم، چون منی چون بود از نگریستن، در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست اگر آن روز ببینم اگر به بینم بجان فدای آنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به حقارت و ناتوانی خود در برابر الهی میپردازد و بیان میکند که نمیتواند به درستی مقام الهی را درک کند. او هر روز احساس رنج و عذاب میکند و در تاریکی به دنبال نور و حقیقت است. به این ترتیب، او در مییابد که همه چیز فناپذیر است و تنها خداوند باقی میماند. در نهایت، او اشتیاق عمیق خود را به دیدار الهی ابراز میکند و حاضر است جان خود را فدای آن کند.