بخش ۱۱۳ - عبدالعزیز خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات
بخش 1
امام بوده بری، صحبت کرده بابوالقسم رازی و با نابلوسی بوده بمصر، ببر ازین طایفه حتساب کرده بود پوست وی فرو کشیدند. فارس حمال بوده از بوالسین نوری٭ حکایت کند وی گوید: که وقتی نوری دیدم کی بیرون آمد از بادیه و نمانده بود از وی مگر خاطر سوخته و گداخته مردی ویرا گفت: ای شیخ! مساله گفت: بپرس. گفت: هل تلحق الاسرار ما تلحق الصفات؟ قال: لااعلم ان اللّه اقبل علی الاسرار فحلمها واعرض الصفات فمحقها ثم انشأ یقول:
بدا وان بدا غیبنی هکذی صیرنی
از عجنی عن وطنی غرنی شردنی
حتی اذا غبت واصلنی حتی اذا وصلته
واصلنی یقول لایشهد مااشهد اویشهدنی
شیخ الاسلام گفت: کی نوری وقتی از سفر در از باز آمده بود سوخته و گداخته باز نمیشناختند گفتند چونی؟ گفت:
میگوئی: که فرا دید نای نایم، مگر که فرا دیداری.
وقت در مسجد خود آمد در پس جنازهٔ گریخت کی درخیل درآمده بود، با خود گفت: کی چندان سفر که من کردم سی سال سفر کردم و در جهان بگشتم، کس مرا نشناخت هاتف آواز داد: یا بالحسین هیچ محقق ترا ندید کی نشناخت، اما ترا دریغ داشتیم که در تو بندد یا تو در کسی بندی.
شیخ الاسلام گفت: چنانک خواهی میباش که تلبیس ترا قوتست و:
بخش 2
کما تری صیرنی
فقر قفا والد من
اذا تعیبت بدا
و ان بدا غیبنی
بقول ما تشهد لا
اشهد او یشهدنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بحثی درباره شخصیتی به نام نوری و تجربیات او در سفر و مقامش در علم و عرفان میپردازد. نوری که با حالتی سوخته و گداخته از سفر بازمیگردد، به پرسشهای مطرح شده از سوی شیخ مساله پاسخ میدهد. او از اینکه پس از سی سال سفر در عالم، کسی او را نمیشناسد، ابراز تاسف میکند و به این اشاره میکند که نوعی جدایی و عدم شناخت از او وجود دارد که به نظر میرسد ناشی از حالت معنوی او باشد. در پایان نیز به سخنانی درباره انتخاب و وضعیت او در مسیر عرفانی و اجتماعی اشاره میشود. این داستان بازتابی از جستجو و تلاش برای شناخت در عالم عرفان و مواجهه با عدم درک جامعه از یک شخص متعالی است.