نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۹ - در پیدایش کیخسرو میرزا آقاخان کرمانی

میرزا آقاخان کرمانی / نامهٔ باستان / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

زبار و بر خسروانی درخت

پدیدار شد خسرو نیکبخت

که سیروس خواندندش یونانیان

گوی کی نژادی چو شیر ژیان

بدانگه که سیروس فرخ نهاد

همی خواست از مادر خویش زاد

یکی خواب ناخوش بدید اسپدان

که لرزید اندر تنش استخوان

به هر پاک دستور خود گفت هین

بپرداز ازین طفل روی زمین

چو بشنید هر پاک ازو این سخن

یکی تازه اندیشه افکند بن

به چوپان شه کو بدی مهرداد

مرآن کودک شیرخواره بداد

سپاکو که بد جفت چوپان همی

بپرورد آن کودک از مردمی

ورا نام کردند خرداد گو

به برج شهی شد یکی ماه نو

چو بگذشت یک چند گاهی برین

غمی شد شهنشاه ایران زمین

به عنوان گلگشت برشد به کوه

ابا چند تن از سران گروه

همه کودکان امیران شاه

که همره بدند اندران دستگاه

به چوگان و گوی اندر آورده روی

بر آن دشت هر یک شده نامجوی

ولیکن بر آن نامداران نو

فزونی همی جست سیروس گو

چو برگوی چوگان او کار کرد

چنان شد که با ماه دیدار کرد

زچوگان او گوی شد ناپدید

کسی این شگفتی به گیتی ندید

به میدان یک مرد چونان نبود

کسی را چنان روی تابان نبود

جوانی که بد زاده ی اسپتام

همان دختر شاه بودیش مام

همی برتری جست از آن نامجوی

ولیکن به چوگان زدش همچو گوی

بر آشفت ازین کار و آمد بدرد

مراین زخم را از دلیری بخورد

به پیش پدر شد سخن ساز کرد

زسیروس و کار وی آغاز کرد

که امروز در پیش چندین سوار

شبان زاده ای مرمرا کرد خوار

برآشفت ازو اسپتام دلیر

بگفت این سخن با شه تیزویر

شبان زاده را خواست شاه بزرگ

گوی دید مانند درنده گرگ

همی گفت هر کس که اهریمن است

و یا گرد اکمین رویین تن است

شه از دیدن او شد اندر شگفت

که این را مگر ژنده پیل است جفت

در آن انجمن بود کاوس گرد

که داماد شه بود با دستبرد

بگفت آن که می دید سیروس را

نماند به جز شاه کاوس را

پژوهنده شد اژدهای سترگ

که از میش هرگز نزاده است گرگ

بیامد بر شاه پس مهرداد

همه داستان سر به سر کرد یاد

پر اندیشه شد شاه ازین گفتگوی

زخشم اندر آورد چین بر ابروی

بفرمود تاپور هر پاک را

وزیر خردمند چالاک را

بکشتند و بریان نمودند خوار

نهانی به بابش خوراندند زار

زکاووس شرمنده شد شاه پیر

بدو داد سیروس را ناگریز

دگر باره سیروس آمد رها

زچنگ بداندیش نر اژدها

سوی پارس با هم برفتند تیز

ولی بود هر پاک سر پرستیز

یکی انجمن کرد ز اسپهبدان

همی برشمرد از بد اسپدان

نوندی فرستاد ازیدر به راه

به نزدیک سیروس کاوس شاه

که لشکر بیارای و برساز کار

به کام تو باشد همه روزگار

بزرگان به شاهی تو را خواستند

سر تخت و دیهیم آراستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن داستانی از زندگی سیروس نیکبخت، که به عنوان پادشاه بزرگی در تاریخ ایران شناخته می‌شود، روایت شده است. سیروس که در آغاز دوران جوانی خود با نشانه‌هایی از بزرگی و شایستگی همراه است، به تدریج از دلایلی نگران‌کننده دربار و رویدادهای ناخوشایند آگاه می‌شود. او در خواب به مشکل و نگرانی‌هایی برمی‌خورد. پس از یک سری اتفاقات، سرانجام شاه و درباریان او به این نتیجه می‌رسند که سیروس، که به طور شگفت‌انگیزی در میدان‌های ورزشی برتری نشان می‌دهد و با توانایی‌های خود مورد توجه واقع می‌شود، مستحق پادشاهی است. سیروس از چنگال دشمنان رها می‌شود و به نزد شاه کاووس برمی‌گردد. در نهایت، بزرگان تصمیم می‌گیرند که او را به عنوان پادشاه به رسمیت بشناسند و مقدمات تاج‌گذاری او فراهم می‌شود. این داستان حاکی از سرنوشت شگرف و قابلیت‌های ویژه سیروس در تحقق بخشیدن به آرزوها و بخت خویش است.