نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴ - صفت دو خادم شمع و پیام شمع بسوی پروانه اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / شمع و پروانه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

دو خادم داشت آن سرو گل اندام

یکی کافور و دیگر عنبرش نام

دو خادم همدم و همراز و همسال

بجانسوزی موافق در همه حال

مخمر مهرشان با طینت شمع

و زیشان بود زیب و زینت شمع

تهی ز ایشان نبد اندیشه او

پر از ایشان ز رگ تا ریشه او

ز عزت هر دو بود از نیکخواهی

به چشمش چون سپیدی و سیاهی

ازین بوی وفا داری شنیده

وز آن صد رو سفیدی نیز دیده

غم پروانه چون از حد بدر شد

ز سوزش شمع را آخر خبر شد

دوان با خادمان خویشتن گفت

که با پروانه باید این سخن گفت

که ای بیهوده گرد باد پیما

چه میگردی به گرد مجلس ما

بگرد بزم ما تا چند پویی

چه افتادت چه گم کردی چه جویی

مرا نادیده ای فرسوده تن گیر

برو دنبال کار خویشتن گیر

نظر بازی ترا با من نسازد

که جز دیوانه با آتش نبازد

چو اینها خادمان از وی شنفتد

یکایک باز با پروانه گفتند

یکی قهرش همی کردی بخواری

یکی پندش همی دادی بیاری

بر او کافور بس دلسرد بودی

ولی عنبر نیاز آورد بودی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، دو خادم به نام‌های کافور و عنبر وجود دارند که در کنار یک شمع قرار دارند. هر دو خادم از جنسی مشابه و با ویژگی‌های زیبا می‌باشند. این دو خادم به شمع خدمت می‌کنند و در پی برآوردن نیازهای او هستند. با شنیدن غم پروانه، که به شمع نزدیک شده، به او خطاب می‌کنند و از او می‌پرسند که چرا در دور و بر آن‌ها می‌چرخد و به او می‌گویند که به جای این کار، بهتر است به دنبال کار خودش برود. در اینجا، کافور نسبت به پروانه بی‌علاقه است، در حالی که عنبر به او نیاز دارد. این گفتگو نمایانگر ارتباطات و احساسات بین شخصیت‌ها است.