شمارهٔ ۱۱ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / قطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شاها مَثل رخ تو و روح
چون باغ ودماغ و باد و باده است
آن حامله تیغ حیض پالای
صد ملک بیک شکم بزاده است
رضوان در هشت باغ باقی
وز خاک جناب تو گشاده است
کردون که سه طفل را پدراوست
در عقد جلالت تو ماده است
بالله که فروغ شمع دانش
در نکته حرف تو نهاده است
در خدمت ساقیان بزمت
مه نو خط آفتاب ساده است
بی بزم تو بنده چند روز است
کز مرکب خرمی پیاده است
از شمع مهابت تو اینک
سرسوخته در لکن نهاده است
در چاشنی سخن ندیده است
کاثار نه از ایاغ و باده است
گر شاه کناه او به بخشد
شاید که بعذر داد، داده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به وصف زیبایی و جلال شاه میپردازد. در آن توصیفاتی از صورت و روح شاه به عنوان نماد باغ و طبیعت آورده شده است. شاعر از وجود شاه به عنوان منبع نیکی و برکت یاد میکند و به این نکته اشاره میکند که بسیاری از ملل و نامها تحت تأثیر جلال او قرار دارند. همچنین، نور دانش و حکمت شاه به عنوان شمعی در تاریکی معرفی میشود و بزم و شادی حاصل از حضور او توصیف میشود. شاعر به فقدان خوشی و سروری در غیبت شاه اشاره کرده و در پایان علامت از بخشش او را میطلبد.