نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ - یکی دیگر از نامه‌های عارف به علی بیرنگ عارف قزوینی

عارف قزوینی / نامه ها و اشعار متفرقه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل ز می دست برنمی‌دارد

دست تا هست برنمی‌دارد

صبح شد باز از گریبانم

زندگی دست برنمی‌دارد

خون دل ریخت چشم مستش و این

قتل خون بست برنمی‌دارد

هیچکس هیچ چیز غیر از دل

چون که بشکست برنمی‌دارد

طُرّهٔ شبروَش به طراری

یار و همدست برنمی‌دارد

آنچنان دل شکسته شد که دگر

هیچ پیوست برنمی‌دارد

مفت دادم اجارهٔ دل و این

خانه در بست برنمی‌دارد

عارفا دل مده به رذل که مهر

فطرت پست برنمی‌دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و دردهای دل شاعر اشاره دارد. او به عدم توانایی دل در رها شدن از عشق و دردهای ناشی از آن پرداخته است. شاعر به این نکته تاکید می‌کند که دل همچنان به عشق و خاطرات گذشته چنگ می‌زند و نمی‌تواند از آن‌ها فاصله بگیرد. همچنین، به ناپایداری زندگی و شکست‌های عاطفی اشاره می‌کند که در نهایت، دل را از پیوستگی و خوشحالی دور می‌کند. در اینجا، شاعر از اینکه دلش را به افرادی با اخلاق پایین بدهد نیز هشدار می‌دهد، چرا که محبت واقعی در دل‌های پاک و بافضیلت نهفته است.