شمارهٔ ۳ - یک غزل ناتمام عارف عارف قزوینی
عارف قزوینی / دردریات (مطایبهها) / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
جان از غم دوست رستنی نیست
زین دام هلاک جستنی نیست
آن فتنه که خاستی و برخاست
تا ننشینی نشستنی نیست
بگسست علاقهای کهاش من
پنداشتمی گسستنی نیست
از کردنِ توبه توبه کردم
این توبه دگر شکستنی نیست
آن سبزهٔ عشق کو نخورد آب
از چشمهٔ چشم رستنی نیست
از قحبه و هیز عشق و عفت
زینهار مجو که جستنی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از عشق سخن میگوید و بیان میکند که هیچ راهی برای رهایی از این غم وجود ندارد. او به این نکته اشاره میکند که هر تلاشی برای فرار از این احساسات بیفایده است و عشق و وابستگی عمیقی که دارد، به راحتی گسستنی نیست. شاعر همچنین به ناامیدی از توبه و پاکی عشق اشاره میکند و بر این باور است که عشق واقعی نمیتواند از بین برود. در نهایت، او هشدار میدهد که در این دنیای پر از مشکلات و بیوفاییها، جستجوی عشق واقعی بینتیجه خواهد بود.