نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ - خوش آن زمان عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوش آن زمان که دلم پای‌بند یاری بود

به کوی باده‌فروشانم اعتباری بود

بیار باده که از عهد جم همین مانده است

به یادگار، چه خوش عهد و روزگاری بود

به اقتدار چه نازی که روزی ایران را

مزیت و شرف و فخر و اعتباری بود

چو کاوه وقتی سردار نامداری داشت

در این دیار چو سیروس شهریاری بود

به این محیط که امروز بی‌کس و یار است

کمان کشیده چو اسفندیار یاری بود

کسی که کرد گرفتار یکه‌تازان را

اسیر پنجه یک طفل نی سواری بود

بنای کاخ تمدن به باد می‌دادم

اگر به دست من ای چرخ اعتباری بود

کشیده بار فراق تو بارها این بار

خمیده شد قدم از زحمت این چه باری بود

قرار داد دو چمشش که خون به شیشه دل

سپس نریزد پیمان‌شکن قراری بود

به دستیاریت ای دیده دل به خون غلتید

الهی آنکه شوی کور این چه کاری بود

دلی است گمشده از من کس ار نشان خواهد

بگو که یکدل چون لاله داغداری بود

گذار عارف و عامی به دار می‌افتاد

اگر برای مجازات چوب داری بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق شاعر درباره عشق، گذشته و دردهای انسانی می‌پردازد. شاعر از زمانی یاد می‌کند که به یاری و دوستی وابسته بوده و زندگی‌اش معنا و اعتبار داشته است. او به یادگارهایی از گذشته اشاره می‌کند که نشان‌دهنده زیبایی و شرافت دوران‌های قدیم است. همچنین، او به مفاخر تاریخی ایران می‌بالد و به فقدان یار و دوستی در زمان حال lament می‌کند. درد فراق و تحمل بار زحمت‌ها و غم‌ها نیز از دیگر مضامین شعر است. شاعر در نهایت به اوج اندوه و گمگشتگی دل اشاره می‌کند و از بی‌رحمی زمان و سختی‌های زندگی سخن می‌گوید.