شمارهٔ ۵۸ - خنده پس از گریه عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به سر کویت اگر رخت نبندم چه کنم
واندر آن کوی اگر ره ندهندم چه کنم
من ز در بستن و واکردن میخانه به جان
آمدم گر نکنم باز و نبندم چه کنم
غم هجران و پریشانی و بدبختی من
تو پسندیدی اگر من نپسندم چه کنم
مانده در قید اسارت تن من وان خم زلف
میکشد، میروم افتاده به بندم چه کنم
من به اوضاع تو ای کشور بیصاحب جم
نکنم گریه پس از گریه نخندم چه کنم
آیت روی تو ز آتشکده زردشت است
من بر آن آتش سوزان چو سپندم چه کنم
خون من ریختی و وصل تو شد کام رقیب
من به ناچار دل از مهر تو کندم چه کنم
شرط عقل است سپس راه جنون گیرم و بس
عارف آسوده من از ناصح و پندم چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درد ناشی از جدایی و هجران میپردازد. شاعر با ذکر مشکلاتی که به خاطر عشق و وابستگی به معشوق خود با آنها روبهروست، احساس ناچاری و درماندگی خود را ابراز میکند. او در تردید و سردرگمی به سر میبرد و در پی راهحلی برای رهایی از غم و اندوهش است. شعر به زیبایی تضادهای عشق و عقل را به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را به جنون نزدیک کند، در حالی که در عین حال، او را از عقل و منطق نیز دور کند. در نهایت، شاعر در جستجوی معنایی برای احساسات و وضعیت دشوار خود است.