نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱ - سپاه عشق عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سپاهِ عشقِ تو مُلکِ وجود ویران کرد

بنای هستیِ عمرم به خاک یکسان کرد

چه گویمت که چه کرده است خواهی ار دانی

بدان که آنچه که ناید به گفت‌وگو آن کرد

چه کرد عشقِ تو عاجز ز گفتنم آن کرد

به من که دورهٔ شومِ قَجَر به ایران کرد

خدا چو طُرّهٔ زلفت کند پریشانش

کسی که مملکت و ملّتی پریشان کرد

الهی آنکه به تنگِ ابد دچار شود

هر آن کسی که خیانت به مُلکِ ساسان کرد

به اردشیرِ غیورِ درازدست بگو

که خَصم مُلکِ تو را جُزوِ انگلستان کرد

خرابی آنچه به دل کرد والیِ حُسنش

به اصفهان نتوان گفت ظلّ سلطان کرد

چو جغد بر سرِ ویرانه‌های شاه عباس

نشست عارف و لعنت به گورِ خاقان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و ویرانی که به خاطر آن در زندگی شاعر به وجود آمده است، سخن می‌گوید. شاعر از تأثیر عمیق عشق بر وجودش می‌گوید و اینکه چگونه این احساس ضاهر و باطنی او را به نابودی کشانده است. او به دورانی اشاره می‌کند که دیگران را به خیانت به میهن متهم می‌کند و به وضعیت نابسامان و پریشانی کشورش در برابر دشمنان اشاره دارد. نهایتاً، او به ناکامی‌های والیان و خرابی‌های موجود اشاره کرده و از نابود شدن میراث بزرگانی چون شاه عباس lament می‌کند.