شمارهٔ ۸۳ عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را
قدرتِ عشق تو بگرفت به سرپنجهٔ حُسن
طرفة العین ز من قوهٔ بینایی را
هم مگر فتنهٔ چشم تو بخواباند باز
در تماشای تو آشوب تماشایی را
ای بت شرق بنه پا به اروپا تا پای
به زمین خشکد بتهای اروپایی را
کرد سودای سر زلف تو دیوانه مرا
چه نهی سربهسر این آدمِ سودایی را
فقط اندوخته در عشق شکیبایی بود
کرد تاراج غم عشق شکیبایی را
دل به دریا زد و سر راه بیابان بگرفت
دل دریایی من بین سر صحرایی را
به یکی خضر ره عالم وحدت شد و هیچ
کس نیابد به از این عالم تنهایی را
اغلبم جا به سر کوچهٔ بیسامانی است
با چنین جا چه خورم غصهٔ بیجایی را
منحصر شد همه دار و ندارم به جنون
در چه ره خرج کنم این همه دارایی را
سر دل تا که نخورده است به یک سنگدلی
پند سودی ندهد هرزه و هرجایی را
حسّ من دشمن جان کیست نمیدانستم
که به من دشمنی است این همه دانایی را
عارف از خطهٔ تهران سوی تبریز گریخت
تا تحمل نکند آن همه رسوایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق، توان عشق و فریبندگی او اشاره میکند. او از قدرت عشق و تأثیر چشم معشوق بر خود میگوید و از دیوانگیاش به خاطر زلف معشوق سخن میگوید. شاعر با حسرت یادآور میشود که عشقش تنها به شکیبایی و تحمل غم محدود شده و دلش به خاطر عشقش در اضطراب و بیقراری است. او از تنهایی و بیمحلی جامعه مینالد و میگوید که زندگیاش تنها به جنون و عشق او محدود شده و نمیداند چگونه باید با این احساسات سر کند. در نهایت، اشارهای به رسوایی عارفان دارد که از تهران به تبریز فرار کردهاند.