نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیرد

به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد

دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر

گوی آرام ز کج‌تابیِ چوگان گیرد

برق‌آسا روی و سینه‌خروشان چون رعد

ابر چشمم سرِ رَهْ بر تو چو باران گیرد

باید از جانبِ جمهوریِ دل‌ها دلِ من

از سرِ زلفِ تو دادِ دلِ یاران گیرد

شعلهٔ آتشِ جمهوریِ ایران باید

اول از دامنِ تبریز به طهران گیرد

دود این شعله طرفدارِ قجر کور کند

شَرَرَش تا به سرِ تُربَتِ خاقان گیرد

دودمانی که از او مملکتی شد ویران

کوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد

کشوری را که شَه از دیدن او بیزار است

پولش از کیسهٔ ملت به چه عنوان گیرد

تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکر

باجِ عیاشیِ خود از زنِ دهقان گیرد

تا از این سلطنت خانه برافکن نامی

هست ایران نتواند سر و سامان گیرد

شد مسلمانی ما آلتِ بازیچهٔ شیخ

کیست این آلت از این عالِمِ نادان گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به فراق از معشوق و مشکلات کشور اشاره می‌کند. او می‌گوید که دل اگر به معشوق نزدیک شود، آرامش و سامان می‌یابد. اما در عین حال، کشور در آشفتگی و بی‌ثباتی به سر می‌برد و دل وطن‌پرستان باید به دنبال آزادی و سامان از زلف معشوق باشد. از سوی دیگر، شاعر به فساد سلطنت و نارضایتی مردم اشاره می‌کند و از ظلم و بیداد شاه و وابستگی حکومت به استعمار می‌نالد. در نهایت، او به دنبال ایجاد تغییر و احیای وطن است و به واژه‌ای چون "مسلمان" به عنوان ابزاری برای سرکوب و سوءاستفاده از مردم اشاره می‌کند.