شمارهٔ ۸۶ عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مدام یک نفسم سینه بیخروش نبود
اگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
زبان نبود گر آزاد بهر آزادی
به شهر هستی محتاج سر به گوش نبود
من آنچه دیدم غیر از وطنفروش کسی
به شادکامی در مُلکِ داریوش نبود
از آن زمان که شدم سرشناس پیش سران
سری که گفته شود … بار دوش نبود
نبود این همه دنیای ما پریش و تباه
اگر به دنیا آخوندِ دینفروش نبود
کلاه پهلوی آن روز سرفراز بُوَد
که شیخ و خرقه و دستار و خرقهپوش نبود
هزار سال نفهمید ملتی که به فهم
درازپوش فزون از درازگوش نبود
برای کشت ز سنگ آب دادهٔ دهقان
کم از ملخ حذر جنس …وش نبود
چه شد که بخش من از دور زندگانی تلخ
ز نیش و نوش جهان نیش بود و نوش نبود
شگفت نیست پس از سوختن خموشی کاش
شرارهای که زد آتش به من خموش نبود
نبود گفتهٔ عارف به گوش خوشآهنگ
به گوش عارف اگر گفتهٔ سروش نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس ناامیدی و نگرانی خود را نسبت به وضعیت جامعه بیان میکند. او معتقد است که اگر پیامهای الهی و انسانی به درستی و با هوشیاری شنیده میشد، انسانها نمیبایست به وضعیت کنونی گرفتار میشدند. او از وطنفروشانی صحبت میکند که در تلاشند شادکامی را در سرزمین ایران (ملک داریوش) از بین ببرند. شاعر به تصدیق میرسد که وجود دینفروشان و سوءاستفاده از دین باعث نابسامانیها و تباهیها در جامعه شده است. او حاکمیت و فرهنگ آن روزگار را به نقد میکشد و میگوید که ملتها به راحتی نمیتوانند از مشکلات خود آگاه شوند. همچنین اشاره میکند که تلخی زندگیاش به دلیل فشارها و مشکلاتی است که در این دنیا با آن مواجه است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که خاموشی و عدم آگاهی در میان انسانها، توان تغییر وضعیت را از آنها گرفته است.