نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ - غزل آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / قصاید / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

جان ز من خواسته جانان چه کنم؟!

چه کنم گر ندهم جان چه کنم؟!

منع دل می‌کنم از عشق، ولی

چون دلم نیست به فرمان چه کنم؟!

پیرم و، عشق جوانی دستم

برندارد ز گریبان، چه کنم؟!

باورم نامد از او عهد، ولی

خورد سوگند به قرآن چه کنم؟!

جان برآمد ز تن و برناید؛

دل از آن چاه زنخدان چه کنم؟!

وعدهٔ قتل به من داده، اگر

شود از وعده پشیمان چه کنم؟!

طشت رسوایی‌ام از بام افتاد

عاشقم آذر پنهان چه کنم؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و دردهای ناشی از آن پرداخته است. شاعر با احساس درونی خود درگیر است و از یک سو از عشق فرار می‌کند و سعی دارد دل خود را منع کند، اما نمی‌تواند از عشق بگریزد. او به پیری و تمایل به جوانی اشاره می‌کند و همچنین به عهد و سوگندهایی که در عشق داده شده است. در انتها، او به رسوایی‌ها و چالش‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که هرچند که قرار است دلیلی برای رنجش وجود داشته باشد، اما در عوض همچنان در عشق غرق است.