شمارهٔ ۲۷ - حکایت آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم یکی روز بر طرف دشت
جوانی بدهقان پیری گذشت
که خوی ا رخ افشاندش آفتاب
همی کشت نخل و همی داد آب
جوان را شگفت آمد از کار وی
چنین گفت با پیر فرخنده پی
که: اکنون از پیری ای نیکبخت
همی لرزدت تن چو برگ درخت
چه کاری درختی که ناید بکار
از آن نه شکوفه ببینی نه بار؟!
ز انصاف اگر نگذری این عمل
دهد یاد از حرص و طول امل!
بپاسخ چنین گفت دهقان پیر
که: ای نوجوان خرده بر من مگیر
چو خوردیم ما کشته ی دیگران
که بودند تخم وفا پروران
بکاریم تا کشته ی ما خورند
مگر نام ما را به نیکی برند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، یک جوان به یک دهقان پیر که در حال کار سخت است، مینگرد و با تعجب از او میپرسد که چرا در سن بالا و با بدن لرزان خودش هنوز به کار ادامه میدهد. دهقان پیر در پاسخ میگوید که ما باید درخت بکاریم تا نسلهای بعدی از میوههای آن بهرهمند شوند. او به جوان یادآوری میکند که ما در گذشته زحمات دیگران را مصرف کردهایم و حالا نوبت ماست که به خاطر آنها تلاش کنیم تا ناممان به نیکی ثبت شود. این گفتوگو به اهمیت کار و کوشش برای آینده اشاره دارد.