نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ - حکایت آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم برافروخت نیک اختری

شبستان ز خورشید رخ دختری

بپرداخت چون حجله، در تنگ بست؛

بتاراج گلزار بگشاد دست

بامید گل، باغ را در گشاد؛

بشوق گهر، گنج را سر گشاد

نخستش یکی بوسه از لب گرفت

پی سفتن لعل مثقب گرفت

ز منقار بلبل گل آشفته دید

گهر از دگر مثقبش سفته دید

عجب ماند و این راز با کس نگفت

عجب تر کز آن سرو قد هم نهفت

گمان برد دختر که دیدش خموش

که غافل ز عیب است آن عیب پوش

ندانست کآن مرد ایزد پرست

ز عیبش لب از شرم دانسته بست

دو روزی چو بگذشت از آن ماجرا

تهی گشت از میهمانان سرا

یکی روز کآرایش کاخ کرد

بمشاطگی دست گستاخ کرد

دهد جفت تا گوشواریش جفت

دو گوش خود از سوزن سیم سفت

پس آنگاه با شوی شد همزبان

که ای نازنین همسر مهربان

منت بنده ام با سرافگندگی

بگوشم بکش حلقه ی بندگی

نیوشنده را شد دل از خنده سست

نگر تا چه گفتش جوابی درست

که: ای دلبر سرو بالای من!

درخشنده لولوی لالای من

چرا گوش کش مام بایست سفت

کنون سفتی و حلقه خواهیش جفت؟!

چرا آنچه بایستمش سفت من

بکاخ پدر سفتی ای اهرمن؟!

بگوهرشناسان گهر ز ابلهی

نسفته فروشی و سفته دهی

اگر بستمت از نکوهش زبان

مرا گول نشمار و غافل مدان!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر داستانی را روایت می‌کند که درباره‌ی دختری زیبا و مردی است که به او علاقه‌مند شده است. روزی این مرد به دیدن دختر می‌رود و با او ارتباط برقرار می‌کند. او از شرم و حیا، در ابتدا به عیب‌های خود اعتراف نمی‌کند و در سکوت می‌ماند. دختر نیز متوجه این عیب‌ها نمی‌شود و فکر می‌کند که او از زبان بازمانده است. بعد از گذشت چند روز، دختر به آراستن کاخ خود مشغول می‌شود و با همسرش صحبت می‌کند. همسرش از او می‌خواهد که قید و بندهای تعلق به پدر را رها کند و به او اعتماد کند. دختر به او می‌گوید که نگران حواشی و نظرات دیگران نباشد و عشق واقعی میانشان را درک کند. در نهایت، این شعر به تعاملات انسانی و چالش‌های عاطفی و به ویژه ارتباط میان عشق و اعتماد اشاره دارد.