نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ - حکایت آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

بمن دوستی گفت از دوستان

که با من همی گشت در بوستان

که: از روزگارم غمی در دل است

که ناگفتن و گفتنش مشکل است

مرا هست رازی نهان در جهان

کنون خواهم آن راز گویم نهان

بفخر زمان خان گیلان زمین

کش از عدل شه گله را گرگ امین

بزرگ است و دانا و آزاده مرد

ز درمان نشاید نهان داشت درد

ندانم، ولی کی توان جست راه

نهان از رقیبان در آن بزمگاه؟!

چو خضر ار کنی رهنمایی مرا

ازین قید بخشی رهایی مرا

منم خشک لب، اوست بارنده میغ؛

چرا آب از تشنه داری دریغ؟!

از این بیش مپسند ای آموزگار

ستم بر ستمدیده ی روزگار

منش گفتم: ای سالک ره نورد

ز درد خود آوردیم دل بدرد

بناید دریغم ز مقصود تو

زیانی مرا نیست از سود تو

در خانه یی کاو بدولت گشاد

ز کس نیست خالی که خالی مباد

کند مجلس آن دم تهی از کرم

که ریزد بدامان سائل درم

ز شرم کسان بسکه شرم آیدش

بوقت عطا خلوتی بایدش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی با دوستی در میان بوستان صحبت می‌کند و از غم در دلش می‌گوید که نه گفتن و نه بیان آن برایش آسان نیست. او رازی پنهان دارد و می‌خواهد آن را با دوستش در میان بگذارد. راوی به شخصیت بزرگ و دانای زمان خود، یعنی خان گیلان، اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که در مسیر زندگی‌اش راهنمایی‌اش کند و او را از قید و بندها رها سازد. او همچنین به تشنگی و نیازش به هدیه و محبت اشاره می‌کند و از آموزگارش می‌خواهد که ظلم نمی‌کند. در نهایت، راوی از اهمیت بخشش و کرامت در مجالس سخن می‌گوید و می‌فهماند که حتی در مواقع سختی نیز باید عطا و بخشش در میان باشد.