نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت

تا خون من نریخت ز من دست برنداشت

دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید

بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت

چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم

آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت

در خون طپیدنم ز دل زار خویش بود

ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت

ازگریه‌سود نیست که‌من‌خود به‌چشم خویش

دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت

یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن

در عاشقی جز این‌دو خیالی دگر نداشت

گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد

جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت

جانی که داشت کرد نثار رهت «‌بهار»

جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید. او به شدت تحت تأثیر نگاه محبوبش قرار گرفته و احساس می‌کند که هیچ تلاشی برای به دست آوردن عشق او موثر نبوده است. شاعر اشاره می‌کند که بی‌سر بودن و نداشتن هدف، باعث می‌شود انسان نتواند به درستی مبارزه کند و در نتیجه، افراد بدون هدف به زمین می‌افتند. او احساس می‌کند که حتی اگر در خون غوطه‌ور شود، محبوبش تهدیدی برای او ندارد و اشک و گریه‌اش فایده‌ای ندارد. در نهایت، شاعر دو گزینه را پیشنهاد می‌دهد: یا مرگ یا وصال، و می‌گوید کسانی که از مرگ دوری می‌کنند، در واقع به فراموشی خواهند رفت. او جانش را به خاطر عشق فدای محبوبش می‌کند و از او درخواست می‌کند تا ببخشد که بیشتر از این نتوانسته است.