شمارهٔ ۱۷۹ - در هجو کسی که بهار را حبس کرد ملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من و تو هر دو ای ...
دو جوانیم شوخ و مندیلی
تو کنون از وجوه هندوستان
زر ستاندستی و کنی پیلی
به رخ خود پی فریب عوام
شکلکی بستهای تو تبدیلی
تو مرا حبس میکنی آوخ
شرم بادت ز ننگ فامیلی
چون مرا بینی و تو را بینم
هر دومان میشویم پاتیلی
تو از آن اخمهای اجمالی
من ازین خندههای تفصیلی
خندهٔ من چو شیر شرزهٔ نر
اخم تو چون جهود تنزیلی
کاین پس از اخم می کند نغنغ
وآن پس از خنده میزند سیلی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره رابطه دو جوان است که هر کدام ویژگیهای خاص خود را دارند. یکی از آنها از هند طلا آورده و به دنبال جذابیت ظاهری است، در حالی که دیگری به خاطر رفتارهایش و خندههایش در ذهن مردم مطرح است. این دو جوان به نوعی با هم در تضاد هستند؛ یکی با اخم و دیگری با خنده، و هر کدام به شیوهای متفاوت با احساسات خود کنار میآیند. در نهایت، این تفاوتها باعث ایجاد تنش و تعامل بین آنها میشود. شاعر به خوبی حالات و رفتارهای این دو نفر را توصیف میکند و به بازیهای ظریف هیجانی و اجتماعی آنها اشاره میکند.