نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - غزل مرادف ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / کارنامهٔ زندان / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هرکه او یار محترم دارد

دگر اندر جهان چه غم دارد

خوبرویان شهر را دیدم

هرکه چیزی ز حسن کم دارد

لیک شکر خدا که دلبر من

خوبی از فرق تا قدم دارد

بهر عشاق دام‌های بلا

زیر آن زلف خم‌ بخم دارد

هست تیر نظر حرام بر او

صفت آهوی حرم دارد

گشت رام «‌بهار» آهویی

که ز خلق زمانه رم دارد

شام خوردیم و تخت خوابیدیم

می قوی بود سخت خوابیدیم

تازه خوابم ربوده در بستر

غرشی خواب من ببرد از سر

جستم از خواب و دیده برکردم

سوی دلدار خود نظر کردم

دیدم آن رشک لعبت چینی

خرّ و خرّی فکنده در بینی

نرم نرمک دو دست یازیدم

بالشش زیر سر طرازیدم

سر او را به مهر کردم راست

بوسه‌ای‌نیز حق زحمت خواست

باز خفتیم دست در آغوش

که برآمد ز کام خفته خروش

خرخری همچوکوس اسکندر

یا نفیر جهاز در بندر

باز گفتم ز قوّت باده است

یا سر نوش لب کج افتاده است

نرم نرمک سرش برآوردم

بالشش زیر سر عوض کردم

همچنین نازبالشی کوتاه

بنهادم به زیرکردن ماه

دست برداشتم ز گردن او

تن خود دورکردم از تن او

کردم آن راکه بود از استادی

تا تنفس کند به آزادی

خسته گشتم ز چند لحظه عمل

سر نهادم به بالش مخمل

ناشده گرم خواب‌، چشم حقیر

باز برشد زکام خفته نفیر

جستم از خواب وکردمش بیدار

گفتم آرام باش وگیر قرار

ای سیه‌چشم‌! خروپف تا چند

نخره کوته که شد سپیده بلند

گفت لختی زکام بودم من

شب دوشینه کم غنودم من

پر و پایی نداشت گفتارش

خفت و تا صبحدم همین کارش

من بخفتم به حجره دیگر

گفتم این قطعه را به خواب اندر:

زن که دربینیش نم و ورمست

زشت باشد اگرچه محترمست

تنگ خفتن چه سود با جبریل

در بُن گوش‌، صور اسرافیل

شب چو در این اطاق گردآلود

می‌جهیدم ز خواب زودا زود

یادکردم ز قصه دیرین

ساختم این حکایت شیرین

راستی جای پرهیاهوئیست

وز پی دفع خواب داروئیست

در دم در قلاوزی بدپوز

هردو ساعت‌ عوض‌شود شب‌ و روز

با قلاور مبال باید رفت

با شتر در جوال باید رفت

ور قلاور نداد رخصت ربست‌

حال زبر جامه‌، دانی چیست

هست عیشی منظم و عالی

جای بعضی ز دوستان خالی

اندرین حال بهر دفع ملال

به سوی شاعری کشید خیال

سه قصیده سروده‌ام اینجا

طبع را آزموده‌ام اینجا

غزل و قطعه گفته‌ام بسیار

که رسیده است شعرها به هزار

نیز اندرزهای آذرپاد

که به از آن کسی ندارد یاد

به گزارش ز «‌پهلوی‌نامه‌»

سر بسرگفته‌ام به یک چامه

دیدم این شعرها پراکنده است

دفترم از نظیرش آکنده است

به که خامه به نظم چست کنم

دفتر تازه‌ای درست کنم

یادم آمد که با «‌سنائی‌» من

گفته‌ام‌پیش‌از این به خواب سخن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر می‌گوید که کسی که محبوبی محترم دارد هیچ غمی در دنیا ندارد. او به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند و از آن راضی است، حتی با وجود نقص‌هایی که در دیگران می‌بیند. شاعر در توصیف محبوبش از زیبایی او و دلبستگی‌اش می‌گوید و گرما و احساسات عاشقانه خود را ابراز می‌کند. سپس شاعر به خواب و بیداری در آغوش محبوب اشاره می‌کند و از خواب‌هایش می‌گوید. او به خاطر بیدار شدن و صدای خواب محبوبش خنده‌اش می‌گیرد و در ادامه از اشعار خود یاد می‌کند و می‌گوید که چه اشعاری سروده و اکنون باید به نوشتن دفتر جدیدی بیندیشد. در اینجا همواره احساسات عاشقانه و زیبایی‌های عشق در قالب شعر و احساسات عمیق بیان می‌شود.