نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

باد خزان (در افشاری) ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / تصنیفها

باد خزان وزان شد

چهرهٔ گل خزان شد

طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد

چو ابر بهمن ز چشم من چشمهٔ خون روان شد

ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد

آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد

عزیز من -‌ مشعله در جهان زد

خدا خدا داد ز دست استاد

که بسته رخ شاهد مه‌لقا را

فغان و فریاد ز جور گردون

که داده فتوای فنای ما را

کشور خراب‌، فغان و زاری

پیچه و نقاب سیاه و تاری

وه چه کنم از غم بیقراری

تا به کی کشیم ذلت و بیماری

بیا مه من رویم از ورطهٔ جانسپاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف فصل خزان و تأثیر آن بر طبیعت و احساساتش می‌پردازد. او از خزان به عنوان یک لشکر یاد می‌کند که چهره گل‌ها را می‌آشوبد و در دلش زخم‌هایی به وجود می‌آورد. ناله‌ی مرغ سحر نیز نشان از غم و اندوهی دارد که در آشیانی سوخته و نابود شده بوجود آمده است. شاعر به درد و رنج زندگی و ظلم زمان اشاره می‌کند و از کمبود عشق و امید در دلش سخن می‌گوید. در نهایت، او از معشوقش می‌خواهد که به او بپیوندد تا از این عالم پرغم رهایی یابد.