بخش ۲۶ - گماردن بوالفتح رازی به کار دیوان عرض ابوالفضل بیهقی
چون از نشاندن بوسهل زوزنی فارغ شدند، امیر مسعود، رضی اللّه عنه، با خواجه احمد حسن وزیر خلوت کرد به حدیث دیوان عرض که کدام کس را فرموده آید تا این شغل را اندیشه دارد؟ خواجه گفت: ازین قوم بوسهل حمدوی شایستهتر است.
امیر گفت: وی را اشراف مملکت فرمودهایم و آن مهمترست و چنو دیگری نداری، کسی دیگر باید. خواجه گفت: این دیگران را خداوند میداند، کهرا فرماید؟ امیر گفت بوالفتح رازی را میپسندم، چندین سال پیش خواجه کار کرده است. خواجه گفت: مردی دیداری و نیکو و کافی است امّا یک عیب دارد که بستهکار است، و این کار را گشادهکاری باید. امیر گفت: شاگردان بددل و بستهکار باشند، چون استاد شدند و وجیه گشتند، کار دیگرگون کنند. و بباید خواندن و بدین شغل امیدوار کردن. وزیر گفت: چنین کنم. چون بازگشت بوالفتح رازی را بخواند و خالی کرد و گفت: در باب تو امروز سخن رفته است و در شغل عرض اختیار سلطان بر تو افتادهاست. و روزگاری دراز است تا ترا آزمودهام. این شغل تو در خواسته باشی بی فرمان و اشارت من و توفیری نموده. و بر من که احمدم چنین چیزها پوشیده نشود.
و در همه احوال من ترا این ترتیب خواستمی، نیکوتر بودی که با من بگفتی. اکنون رواست و درگذشتم. دل قوی باید داشت و کار بر وجه براند. و بههیچ حال توفیر فرانستانم که لشکر کم کنی، که در ملک رخنه افتد و فساد در عاقبت آن بزرگ است.
امّا اگر این دزدیها و خیانتها که بوالقاسم کثیر و شاگردان وی کردهاند دریابی و به بیتالمال بازآری، پسندیدهخدمتی کرده باشی. گفت از بیست سال باز من بنده مستوفی خداوند بودهام و مرا آزموده است و راست یافته، و میدیدم که خیانتها میرود و میخواستم که در روزگار وزارت خداوند اثری بماند، این توفیر بنمودم و به مجلس عالی مقرّر کردم . اگر رای سامی بیند، از بنده درگذرد که بر رای خداوند بازننمودهام.
بیش چنین سهو نیفتد. گفت: درگذشتم، بازگرد، این شغل بر تو قرار گرفته است.
و روز دیگر شنبه بوالفتح را به جامهخانه بردند و خلعت عارضی پوشید، در آن خلعت کمر هفتصدگانی بست و پیش آمد و خدمت کرد و به خانه بازگشت و اعیان حضرت و لشکر حقّی گزاردند نیکو. و دیگر روز به درگاه آمد و کار ضبط کرد، و مردی شهم و کافی بود و تا خواجه احمد حسن زنده بود، گامی فراخ نیارست نهاد؛ و چون او گذشته شد، میدان فراخ یافت و دست به توفیر لشکر برد و در آن بسیار خللها افتاد بهجای خود بیارم هر یک.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
پس از انتصاب بوسهل زوزنی، امیر مسعود با وزیر خود، احمد حسن، درباره موارد استخدام مشاوران گفتگو کرد. وزیر پیشنهاد داد که بوسهل حمدوی شایستهتر است، اما امیر به او اشاره کرد که او به عنوان اشراف مملکت منصوب شده و باید فرد دیگری انتخاب کرد. در نهایت، امیر بوالفتح رازی را انتخاب کرد، هرچند وزیر او را مردی واجد صلاحیت اما با عیبی مرتَب برشمرد که تحت فشار قرار میگیرد. وزیر بوالفتح را از موضوع آگاه ساخت و او را به آزمون فراخواند. بوالفتح تأکید کرد که از بیست سال پیش تحت نظر بوده و خیانتهایی که در دولت گذشته رخ داده را مشاهده کرده است. او امیدوار بود که وزارتی موفقیتآمیز و اثرگذار داشته باشد. در روز بعد، بوالفتح با لباس رسمی به دربار رفت و مسئولیتهای خود را آغاز کرد. تا زمانی که وزیر احمد حسن زنده بود، بوالفتح احتیاط میکرد و بعد از مرگ او، فرصت بیشتری برای عمل پیدا کرد و در دروان وزارتی خود، مشکلاتی ایجاد شد و ضعفهایی در ساختار فرماندهی به وجود آمد.