نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۲ - کشتن پسر جناب حبیب ابن مظاهر حامل سر پدر را در دروازه ی مکه الهامی کرمانشاهی

الهامی کرمانشاهی / خیابان دوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم یکی پور بودش حبیب

که درکودکمی بدسعادت نصیب

به بطحا زمین اندرون جای داشت

قدم روزی از شهر بیرون گذاشت

براو بر به ناگه سواری گذشت

که تازان همی آمد از پهندشت

سری بربه فتراکش آویخته

به خونش بر باره آمیخته

چو لختی بدان پاک سر بنگریست

سرباب خود را بدید و گریست

یکی سنگ سخت اززمین برگرفت

عنان سمند ستمگر گرفت

بدان سنگ بشکافت مغز سوار

بیفکندش از باره ی راهوار

بیاورد از آن پس سرباب پیر

بشستش به مشک و گلاب وعبیر

به خاکش نهان کرد و شد مویه گر

همی تا که بد زنده بهر پدر

به فرخ حبیب از جهان آفرین

زاندازه بیرون رساد آفرین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره جوانی به نام حبیب است که در کودکی بدشانس بوده و به شهر بطحا می‌رود. روزی او در مسیر با سوارگری مواجه می‌شود که در حال فرار است و خونین به نظر می‌رسد. حبیب متوجه می‌شود که آن سوار پدرش است و به شدت غمگین می‌شود. او با پیدا کردن سنگی سخت از زمین، به سوار حمله می‌کند و او را از پای درمی‌آورد. بعد از این حادثه، حبیب پدرش را به خانه می‌آورد، او را می‌شوید و در خاک دفن می‌کند. بر اثر این واقعه، حبیب با اندوه و زاری فقدان پدرش را تحمل می‌کند و یاد پدرش را گرامی می‌دارد.