نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶۳ - وقایع روز یازدهم و بردن اهل بیت عصمت را به قتلگاه و چگونگی آن مصیبت جانکاه الهامی کرمانشاهی

الهامی کرمانشاهی / خیابان سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

سپهدار کفر اندر آمد به دشت

به هرسوی آن سوی پهنه، یکسر بگشت

ز یاران خود هر کجا کشته دید

یکایک یه یکسوی میدان کشید

بشوییدشان زآب و پوشاند برد

نه برخاک بردست آتش سپرد

ولیکن تن شاه و یاران اوی

بماندند برخاک بی شستشوی

بدی آب غسلش همان خون پاک

کفن نعل اسبان و کفور، خاک

پس آنگاه گفتا به بند ستم

ببستند بازوی اهل حرم

نمودند پس ساربانان قطار

شترهای بی پوشش و بی مهار

که سازند آن بیکسان را سوار

چو زینگونه دخت علی (ع) دیدکار

بفرمود با مردم کفر کیش

که یکسر بمانید بر جای خویش

به نزدیک ما کس نیارد گذار

که ما خود نماییم خود را سوار

وگرنه بگویم شما را تمام

نهنگ زمین اندر آرد به کام

چو من بردباری به یکسو، نهم

به گردون گردنده، فرمان دهم

ببارد شما را به سر، سنگها

گریزد روانتان به فرسنگها

نماند کس از لشگر بد نژاد

نه پر کلاهی بجنبد ز باد

سپه زین سخن سست نیرو شدند

به یکسوی از بیم بانو شدند

به دست خود آن بانوی داغدار

نمود آن ستم دیدگان را سوار

چو خود ماند، تنها به زاری گریست

به هر سوی لختی به غم بنگریست

همانا به یاد آمدش آن زمان

که از یثرب آمد به کوفه روان

برادر نهش در چپ و راست بود

زآل علی (ع) هر که می خواست بود

دوان در برش جمله چون خیل تاش

به گردون رسانده غو دور باش

کنون مانده تنها و بی غمگسار

گرفتار آن مردم دیو سار

شگفت آیدم از شکیبش بسی

ندارد چنین بردباری کسی

وزان پس خود و خواهرش اشکبار

به بی پرده محمل نشستند زار

امام زمان، سید الساجدین (ع)

به گردون نهاده غل آهنین

برهنه سر آن شاخ عرشی درخت

به زیر شتر، هر دو پابسته سخت

حرم مانده در چنگ دشمن ذلیل

که از کوس برخاست بانگ رحیل

به عمدا ببردند آن دم سپاه

مر آن بیدلان را سوی قتلگاه

چو دیدند آن کشته گان را نگون

فکندند خود را ز پشت هیون

دویدند هر یک سوی کشته ای

به خاک و به خون اندر آغشته ای

کشیدند هر یک به قسمی نوا

که شد همچونی، پر نوا نینوا

ز شیون چنان خاک شد پر ز شور

که از یاد شد نام شور و نشور

جهان بین زینب (س) به ناگه بدید

تنی چاک چاک و دلش بر تپید

غریوان به نزدیک آن کشته تاخت

چو نیکو نگه کرد شه را شناخت

که بر روی افتاده اندر کوی

به تن نیستش کهنه ای بیا نوی

به زاری بگفت: این حسین (ع) من است

که او را به خون خفته زاینسان تن است

نه او نیست ور هست پس کو سرش؟

چه آمد به پیغمبری افسرش؟

بگفت این و بنشست برروی خاک

به بر درکشید آن تن چاک چاک

سپس کرد رو سوی یثرب به درد

چنین با نیا شکوه آغاز کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

سپهدار کفر به دشت آمد و دور دیده‌ها را گشت. او یارانش را که کشته شده بودند در میدان دید و به کنار می‌کشید. با آب شستشو داد تا بدن‌ها را بپوشاند، اما تن شاه و یارانش بر خاک بی‌پوشش ماند. سپس به دشمنان گفت که باید بایستند و کسی نزدیک نشود، وگرنه عذاب سختی خواهند دید. دشمنان از سخنان او ترسیدند و به عقب نشینی پرداختند. زینب، خواهر امام حسین (ع)، در غم یاران و برادرش به یاد زمان‌های گذشته اشک می‌ریزد، وقتی که همه با هم بودند. او دلی پر درد دارد و به یاد برادرش حسین (ع) می‌افتد که روی خاک افتاده و بی‌سر است. سپس زینب به سوی برادرش می‌شتابد و با زاری می‌گوید که این حسین (ع) است، در حالی که تنش خونی شده و به یاد پیغمبر می‌افتد. او بر خاک نشسته و دلش پر از درد و شکوه از وضعیت موجود است.