نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۶ - رسیدن کاروان اهل بلا به نصیبین الهامی کرمانشاهی

الهامی کرمانشاهی / خیابان سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به نزدیک منصور الیاس بر

فرستاده ای رفت و دادش خبر

که بد آدمی شوم و ناپاکدین

امیر از یزید، اندر آن سرزمین

به فرمان وی مردم آن دیار

ببستند آیین به هر رهگذر

سپه چون به شهر اندر آمد ز راه

برآمد به ناگاه ابری سیاه

بغرید و برقی از آن شد پدید

توگفتی جهنم نفس در کشید

از آن برق پس آتشی برفروخت

ز مردم یکی نیم با شهر سوخت

ز مرد و زن شهر نیم دگر

هراسنده گشتند و آسیمه سر

که برما ببارید خشم خدای

ز بیداد این مردم تیره رای

از آن حال، آن قوم ناپاکدین

هراسنده گشتند و اندوهگین

به زودی از آن شهر بیرون شدند

ابا آن اسیران به هامون شدند

چو لختی برفتند زانجا فراز

یکی قلعه و مرز دیدند باز

یکی مرد شوم از نژاد حرام

که او بد سلیمان یوسف به نام

در آن جایگه بود فرمانگزار

برادر یکی بودش آن نابکار

که با وی در آن قلعه انباز بود

به دل با علی (ع) کینه پرداز بود

همی خواست هر یک از آن دو شریر

که آن لشگر و کاروان اسیر

ز دروازه ی وی در آید به شهر

که او را شود اجر آن کار بهر

از آن گفتگو آن دو ناپاکدین

کشیدند بر روی هم تیغ کین

به تیغ برادر به پایان کار

سلیمان بشد کشته درکارزار

یکی سخت پیکار آمد پدید

چو زانگونه شعر بداختر بدید

بپیچید از آنجا سر کاروان

شتابان به سوی حلب شد روان

چو از راه، آن ناکسان عرب

رسیدند نزدیک شهر حلب

در آن جایگه بود یک کوهسار

که گرگش، جمل را نمودی شکار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شخصی به نام منصور الیاس خبری به فرستاده می‌دهد درباره وضعیت بد مردم در منطقه‌ای که تحت فرمان امیر یزید هستند. آن مردم ناپاکدین هستند و قوانین را دور می‌زنند. وقتی سپاه به شهر می‌رسد، ابری سیاه و رعد و برقی ظاهر می‌شود که باعث ترس و وحشت مردم می‌شود. آتش سوزی در شهر رخ می‌دهد و عده‌ای از مردم در آن می‌سوزند. مردم از خشم خداوند و بیدادگری خود می‌ترسند و به سرعت از شهر خارج می‌شوند، در حالی که اسیران را به همراه دارند. پس از مدتی به قلعه‌ای می‌رسند که تحت فرمان یک مرد نادرست به نام سلیمان یوسف است. این مرد و برادرش که هر دو دشمن علی (ع) هستند، خواهان اینند که کاروان اسیران به قلعه‌شان برود تا پاداش بگیرند. در میان این دو برادر درگیری پیش می‌آید و سلیمان به قتل می‌رسد. در نهایت، کاروان به سوی حلب می‌رود و در راه با خطرات جدی مواجه می‌شود.