نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - در مطایبه و تخلص به ستایش شاهنشاه فردوس آرامگاه محمد شاه طاب ثراه گوید قاآنی

قاآنی / قصاید / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر زمانم‌ که به آن ترک سر و کار افتد

صلح خیزد ز میان‌ کار به پیکار افتد

من به عمد از پی صلح همی جویم جنگ

کز پی صلحم با بوسه سر وکار افتد

نفسم بر دو یک افتد ز سبکروحی شوق

عدد بوسهٔ من چون به سه و چار افتد

بر میانش چو کمر آورم از شوق دو دست

نقطه را ماند کاندر خط پرگار افتد

ای خوش آن وقت که خیزد بت من از پی رقص

از طرب رعشه برآن‌گنبد دوار افتد

ساعد و ساق چو بالا زند آن ترک پسر

دختر طبع مراکیک به شلوار افتد

خوشتر آن‌ وقت‌ که از غایت مستیش سخن

همچو سرما زده درکام به تکرار افتد

گاه بنشیند و از جای به یک‌پا خیزد

گاه برخیزد و از پای به یک‌بار افتد

آفتاب خردش روی نماید به غروب

بس‌که چون سایه هم بر در ودیوار افتد

مژه‌اش از طرف چشم فتد بر رخسار

راست مانند عصا کز کف بیمار افتد

مست در بستر من خسبد و رندان دانند

حالت مست‌ِ که در بستر هشیار افتد

تا به صبح آنقدرش بوسه زنم بر رخسار

که چو منش آبله از بوسه به رخسار افتد

صبح اگر حالت شب عرضه نماید بر شاه

کارم از بیم به سوگند و به انکار افتد

ور به خاک قدم شاهم سوگند دهد

ناگزیرم‌که مراکار به اقرار افتد

هم به خاک قدم شه‌که قسم می‌نخورم

گرنه اول به‌کفم خاتم زنهار افتد

شاه زنهار اگرم بدهد اقرارکنم

ورنه حاشا زنم و مسأله دشوار افتد

نی خطاگفتم شاه از همه‌حال آگاهست

می نخواهد که همی پرده ز اسرار افتد

هم‌ خدا داند و هم‌ شاه‌ که هر شب در شهر

زین نمط رندی و قلاشی بسیار افتد

چون بر ابنای جهان بار خدا ستارست

لاجرم سایهٔ او باید ستار افتد

می‌خوران را شه اگر خواهد بر دار زند

گذر عارف و عامی همه بر دار افتد

ور به دژخیم‌ کند حکم کشان گوش بُرَد

همه گوشست که در کوچه و بازار افتد

این همه طیبت محضست‌که در دولت شاه

گر همه کافر حربیست نکوکار افتد

شعرا را بود این قاعده از عهد قدیم

که حدیث از می و معشوق در اشعار افتد

چون خور این نظم دلاویز جهانگیر شود

گر به خاک در شه درخور ایثار افتد

شاه آزاد جوانبخت محمد شه راد

که جهان با سخن خلقش فرخار افتد

آنکه گر نام عطایش ببری بر لب بحر

ریزهٔ سنگ به قعرش ذر شهوار افتد

خنجر برّان در پنجهٔ او روز عزا

همچو برقیست‌ که در قلزم زخار افتد

رزمگاهی‌ که درو یک ره شمشیر زند

تا به جاوید ز خون خاکش در آغار افتد

دور بین حزمش بر موم چو تایید دهد

موم چون بیضهٔ پولادین ستوار افتد

خار ناچیز چو گلبن همه‌ گل‌ آرد برگ

نظر مهرش اگر روزی بر خار افتد

پرچم رایتش اینسان‌ که بود شقه ‌گشای

زود باشد که درش سایه به بلغار افتد

تا بر اقطار زمین دور فلک سلطانست

این چنین‌ کمتر سلطان جهاندار افتد

تا ز اسلام وز کفرست نشان خنجر شاه

از پی قوت دین قاطع ‌گفتار افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زبان عاشقانه و تمثیلی به بیان احساسات شاعر نسبت به معشوق خود می‌پردازد. شاعر می‌گوید که حتی وقتی به صلح یا آرامش فکر می‌کند، احساس جنگ و رقابت می‌کند. عشق او به معشوق، همچون بوسه‌هایش، حسی از شور و شوق را در او ایجاد می‌کند. همچنین به حرکات و زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و لحظه‌های خوشی را که با او دارد، توصیف می‌کند. شاعر با استفاده از استعاره‌ها و تصاویری زیبا، حالاتی از عشق را که می‌تواند در هنگام مستی و شیدایی ایجاد شود، شرح می‌دهد. او به تصویر کشیدن یک صبح عاشقانه و بحران عشق و سوگندهایی که بر زبان می‌آورد، اشاره می‌کند و در نهایت بر حکمت و دقت شاه و معانی نهفته در عشق و هوش انسانی تأکید می‌کند. این شعر در نهایت به بیان پیوند بین عشق، زندگی و قدرت می‌پردازد و نشان می‌دهد که عشق به نوعی می‌تواند حیات و شکوفایی انسان را تحت تأثیر قرار دهد.