نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعه شمارهٔ ۵ حافظ

حافظ شیرازی / قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گریزان می‌رفت

نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست

با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت

می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت

چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ من

سخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت

گفتم: اکنون، سخنِ خوش، که بگوید با من؟

کـ‌آن شکرلَهجه‌ی خوش‌خوانِ خوش‌الحان می‌رَفت

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

زانکه کار از نظر رحمت سلطان می‌رفت

پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان

چه کند سوخته از غایت حرمان می‌رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بیت، شاعر به احساس ملال و ناامیدی خود اشاره می‌کند. او از دوری محبوبش بسیار ناراحت است و در حالی که او گریزان می‌رود، شاعر به یاد لحظات خوشی که با هم داشتند، می‌افتد. شاعر تلاش می‌کند که محبوبش را به گفت‌وگو دعوت کند، اما او دل‌آزرده است و نمی‌خواهد بماند. در نهایت، شاعر از او خواسته می‌کند که نزدش بازگردد، اما می‌داند که احتمالاً کار از کار گذشته و محبوبش به خاطر اندوهی عمیق از او فاصله گرفته است.