نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶ حافظ

حافظ شیرازی / اشعار منتسب / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم

به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم

به عیادتم قدم نه که ز بی‌خودی شوم به

می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم

غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس

نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم

ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در بر

من بی‌نوای مضطر چه کنم که زر ندارم

دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم

تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم

به من ار چه میْ ‌پرستم مدهید می به دستم

مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم

دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی

چو بگویمت،  بگویی سر دردسر ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر‌، شاعر از نهایت نیاز خود به دیدار معشوق گفته است و اینکه غم دوری از یارش او را بیمار کرده است و طبیب او فقط دیدار یار اوست و داروی او باده‌ای که یار برای او بریزد. عاشق به معشوق می‌گوید که اگر با من باشی دیگر هیچ غمی ندارم. همچنین از پول‌پرستی یار خود گلایه می‌کند که فقط به‌کسی توجه می‌کند که او را مثل بت با زر آراسته می‌کند. شاعر در پایان می‌گوید که بیش از این نمی‌خواهد از غم خود بگوید زیرا غم او فراوان و بی‌پایان است.