نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱ - سیاسیات حاضره اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پس چه باید کرد؟ / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

می کند بند غلامان سخت تر

حریت می خواند او را بی بصر

گرمی هنگامهٔ جمهور دید

پرده بر روی ملوکیت کشید

سلطنت را جامع اقوام گفت

کار خود را پخته کرد و خام گفت

در فضایش بال و پر نتوان گشود

با کلیدش هیچ در نتوان گشود

گفت با مرغ قفس «ای دردمند

آشیان در خانهٔ صیاد بند

هر که سازد آشیان در دشت و مرغ»

او نباشد ایمن از شاهین و چرغ

از فسونش مرغ زیرک دانه مست

ناله ها اندر گلوی خود شکست

حریت خواهی به پیچاکش میفت

تشنه میر و بر نم تاکش میفت

الحذر از گرمی گفتار او

الحذر از حرف پهلو دار او

چشم ها از سرمه اش بی نور تر

بندهٔ مجبور ازو مجبور تر

از شراب ساتگینش الحذر

از قمار بدنشینش الحذر

از خودی غافل نگردد مرد حر

حفظ خود کن حب افیونش مخور

پیش فرعونان بگو حرف کلیم

تا کند ضرب تو دریا را دونیم

داغم از رسوائی این کاروان

در امیر او ندیدم نور جان

تن پرست و جاه مست و کم نگه

اندرونش بی نصیب از لااله

در حرم زاد و کلیسا را مرید

پردهٔ ناموس ما را بر درید

دامن او را گرفتن ابلهی است

سینهٔ او از دل روشن تهی است

اندرین ره تکیه بر خود کن که مرد

صید آهو با سگ کوری نکرد

آه از قومی که چشم از خویش بست

دل به غیر الله داد ، از خود گسست

تا خودی در سینهٔ ملت بمرد

کوه ، کاهی کرد و باد او را ببرد

گرچه دارد لااله اندر نهاد

از بطون او مسلمانی نزاد

آنکه بخشد بی یقینان را یقین

آنکه لرزد از سجود او زمین

آنکه زیر تیغ گوید لااله

آنکه از خونش بروید لااله

آن سرور ، آن سوز مشتاقی نماند

در حرم صاحبدلی باقی نماند

ای مسلمان اندرین دیر کهن

تا کجا باشی به بند اهرمن

جهد با توفیق و لذت در طلب

کس نیابد بی نیاز نیم شب

زیستن تا کی به بحر اندر چو خس

سخت شو چون کوه از ضبط نفس

گرچه دانا حال دل با کس نگفت

از تو درد خویش نتوانم نهفت

تا غلامم در غلامی زاده ام

ز آستان کعبه دور افتاده ام

چون بنام مصطفی خوانم درود

از خجالت آب می گردد وجود

عشق میگوید که ای محکوم غیر

سینهٔ تو از بتان مانند دیر

تا نداری از محمد رنگ و بو

از درود خود میالا نام او

از قیام بی حضور من مپرس

از سجود بی سرور من مپرس

جلوهٔ حق گرچه باشد یک نفس

قسمت مردان آزاد است و بس

مردی آزادی چو آید در سجود

در طوافش گرم رو چرخ کبود

ما غلامان از جلالش بیخبر

از جمال لازوالش بیخبر

از غلامی لذت ایمان مجو

گرچه باشد حافظ قرآن ، مجو

مؤمن است و پیشهٔ او آزری است

دین و عرفانش سراپا کافری است

در بدن داری اگر سوز حیات

هست معراج مسلمان در صلوت

ور نداری خون گرم اندر بدن

سجدهٔ تو نیست جز رسم کهن

عید آزادان شکوه ملک و دین

عید محکومان هجوم مؤمنین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نقد جامعه و اوضاع سیاسی و اجتماعی می‌پردازد و بر آزادی و انسانیت تأکید می‌کند. شاعر به توصیف قربانیان سیستم حکومتی و بردگی می‌پردازد و زبان به اعتراض می‌گشاید. او از درد و رنج مردم گرفتار در بند و سلطه سخن می‌گوید و به آنها هشدار می‌دهد که از فریب کلمات و وعده‌های توخالی دوری کنند. همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که حقیقیت و ایمان واقعی در عمل و تکیه بر خود نهفته است و نه فقط در زبان و ظاهر. در نهایت، شاعر آزادی و حقیقت را در پیوند با ایمان و عبودیت به خدا می‌داند و به مسلمانان الهام می‌بخشد که در جستجوی حقیقت و آزادی تلاش کنند.