نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴۱ - مذهب غلامان اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در غلامی عشق و مذهب را فراق

انگبین زندگانی بد مذاق

عاشقی ، توحید را بر دل زدن

وانگهی خود را بهر مشکل زدن

در غلامی عشق جز گفتار نیست

کار ما گفتار ما را یار نیست

کاروان شوق بی ذوق رحیل

بی یقین و بی سبیل و بی دلیل

دین و دانش را غلام ارزان دهد

تا بدن را زنده دارد جان دهد

گرچه بر لبهای او نام خداست

قبلهٔ او طاعت فرمانرواست

طاقتی نامش دروغ با فروغ

از بطون او نزاید جز دروغ

این صنم تا سجده اش کردی خداست

چون یکی اندر قیام آئی فناست

آن خدا نانی دهد جانی دهد

این خدا جانی برد نانی دهد

آن خدا یکتا ست این صد پاره ایست

آن همه را چاره این بیچاره ایست

آن خدا درمان آزار فراق

این خدا اندر کلام او نفاق

بنده را با خویشتن خوگر کند

چشم و گوش و هوش را کافر کند

چون بجان عبد خود راکب شود

جان به تن لیکن ز تن غایب شود

زنده و بیجان چه رازست این نگر

با تو گویم معنی رنگین نگر

مردن و هم زیستن ای نکته رس

این همه از اعتبارات است و بس

ماهیان را کوه و صحرا بی وجود

بهر مرغان قعر دریا بی وجود

مرد کر سوز نوا را مرده ئی

لذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کور

پیش رنگی زنده در گور است کور

روح با حق زنده و پاینده ایست

ورنه این را مرده آن را زنده ایست

آنکه حی لایموت آمد حق است

زیستن باحق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست

گرچه کس در ماتم او زار نیست

از نگاهش دیدنی ها در حجاب

قلب او بی ذوق و شوق انقلاب

سوز مشتاقی به کردارش کجا

نور آفاقی به گفتارش کجا

مذهب او تنگ چون آفاق او

از عشا تاریک تر اشراق او

زندگی بار گران بر دوش او

مرگ او پروردهٔ آغوش او

عشق را از صحبتش آزار ها

از دمش افسرده گردد نار ها

نزد آن کرمی که از گل بر نخاست

مهر و ماه و گنبد گردان کجاست

از غلامی ذوق دیداری مجوی

از غلامی جان بیداری مجوی

دیدهٔ او محنت دیدن نبرد

در جهان خورد و گران خوابید و مرد

حکمران بگشایدش بندی اگر

می نهد بر جان او بندی دگر

سازد آئینی گره اندر گره

گویدش می پوش ازین آئین زره

ریز پیز قهر و کین بنمایدش

بیم مرگ ناگهان افزایدش

تا غلام از خویش گردد ناامید

آرزو از سینه گردد ناپدید

گاه او را خلعت زیبا دهد

هم زمام کار در دستش نهد

مهره را شاطر ز کف بیرون جهاند

بیذق خود را به فرزینی رساند

نعمت امروز را شیداش کرد

تا به معنی منکر فرداش کرد

تن ستبر از مستی مهر ملوک

جان پاک از لاغری مانند دوک

گردد ار زار و زبون یک جان پاک

به که گردد قریهٔ تن ها هلاک

بند بر پا نیست بر جان و دل است

مشکل اندر مشکل اندر مشکل است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن در مورد عشق و مذهب و چالش‌های مربوط به آن صحبت می‌کند. شاعر به انتقاد از وابستگی و غلامی انسان‌ها در برابر عشق و مذهب می‌پردازد و اشاره می‌کند که در این حالت، حقیقت و مضمون عمیق زندگی به حاشیه رانده می‌شود. عشق حقیقی و توحید باید در دل انسان بیدار شود، اما در عوض، انسان‌ها به گفتمان‌های سطحی و ظاهری مشغولند. شاعر به تضاد میان عشق واقعی و معنای ظاهریِ مذهب اشاره دارد و بیان می‌کند که انسان‌ها معمولاً در کارهایشان از عشق واقعی غافل‌اند و با مصنوعی بودن زندگی خود کنار می‌آیند. او تأکید می‌کند که حقیقت و زندگی واقعی در زنده بودن با حق وفادار است و زندگی بدون حق مردگی است. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که انسان‌ها باید فراتر از ظاهر بروند و به عمق عشق و حقیقت دست یابند.