نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ - شب جمعه خدمت حاج امین ایرج میرزا

ایرج میرزا / قصیده‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود

اگر بهشت شنیدی بِساطِ دوشین بود

چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیم

چه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود

عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم

که چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بود

جهان به دیدۀ من ناپسند می آمد

ولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود

لوازم طرب و موجبات آسایش

ز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بود

تمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشم

نه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بود

نه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمال

نه ذکر آنقُره نی صحبتِ فلسطین بود

نه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاه

نه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بود

انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی

کبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بود

عرق به حدِّ کمال آب‌جو به حدِّ نِصاب

گل و بنفشه فزون تر ز حدِّ تخمین بود

مُعاشران همه خوش روی و مهربان بودند

یکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود

جلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطان

ادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بود

بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز

بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود

نگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هند

هزار چندان بود و هزار چندین بود

بتول چارقدی بر سرش ز منسوجی

که نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بود

به گردِ عارضش از زیر چارقد بیرون

دو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بود

سفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاه

بنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بود

نداده بود به خود هیچ گونه آرایش

که بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بود

دلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشم

چو صعوه‌ای که گرفتارِ چنگِ شاهین بود

قمر مگو که یکی از ودایعِ حق بود

قمر مگو که یکی از بدایع چین بود

به پا زِ حلّهُ زَربَفت داشت پاچینی

چه گویمت که چِه‌ها در میانِ پاچین بود!

از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالت

شبیه مادموازلهای بِرْن و برلین بود

مثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلند

نموده جمع به سر گیسوان زرّین بود

نه شانه بود که آن گیسوان به هم می ریخت

کلیدِ محبسِ دلهایِ مستمندین بود

مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتم

که پیر بودم و رخسار من پر از چین بود

دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه

مگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بود

بتول شور به مجلس فکند با ویُلُن

قمر مطابق او در غناء شیرین بود

به یک تغنّیِ او در نَشاط می آمد

اگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بود

ز یک ترنّم او شادمان شدی گر چند

طلاق دیده زنِ ناگرفته کابین بود

روانِ جامعه از این دو زن صفا می‌یافت

اگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود

کشید کار در آخر به تعزیت خوانی

که باده نوشان سرمست و باده نوشین بود

یکی سکینه یکی مادرِ وَهَب می‌شد

همان دو بازسنان بود و شِمرِ بی‌دین بود

چو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب می‌کرد

حکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود

چه گویمت که چه می‌کرد اعظم السّلطان

حقیقةً یکی از جملهٔ ملاعین بود

جناب فرزین گه راست رفت و گاهی چپ

همیشه این حرکت از خواص فرزین بود

ادیب سلطنه هم بد نشد در آخرِ کار

اگر چه اوّل شب با وقار و تمکین بود

چو نیمی از شب بگذشت سفره آوردند

که اندر آن خورش قیمه بود و ته چین بود

«شکم پرست کند التفات بر مأکول»

به خاصه کز سر شب بار معده سنگین بود

ادیب و فرزین بعد از دو ثلثِ شب رفتند

کسی که ماند بجا فتح و آن خواتین بود

جنابِ حاج امین با قمر به یک جا خفت

اگر چه کثرتِ جا و وفورِ بالین بود

بلی قمر یکی از جملۀ خبیثاتست

وکیل محترم ما هم از خبیثین بود

من و بتول به جای دگر شدیم ولی

بتول بکر و جلال الممالک عنّین بود

به یادِ خُلقِ خوشِ میزبان و مهمانان

برین و بالین بر من عبیر آگین بود

خلاصه بر منِ مهجور راست می‌خواهی

شبی که در همۀ عمر خوش گذشت این بود

به یادگارِ شبِ جمعه گفتم این اشعار

که همچو بزم سزاوارِ شرحِ چونین بود

گُمان نبود که دیگر شبی چنین بینم

که عمر من به حدود ثَلاث و خَمسین بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعری در این شعر به وصف یک شب جمعه خوش‌گذران می‌پردازد. او از دوستان و حال‌وهوای دلپذیر آن شب می‌گوید که با نوشیدنی و میهمانی برگزار شده بود. شاعر به تماشای زیبایی‌ها و خوش‌رویی معاشران اشاره می‌کند و از لذتی که در آن شب تجربه کرده، صحبت به میان می‌آورد. همچنین به وجود غذاها و نوشیدنی‌های خوشمزه و چهره‌هایی زیبا اشاره می‌کند. شاعر با احساساتی شاداب و پرنشاط، یادآوری می‌کند که آن شب برای او بی‌نظیر بوده و به زیبایی‌های زندگی و عشق اشاره دارد. در انتها، او به این نکته اشاره می‌کند که چنین شبی را دیگر نخواهد دید، با اینکه عمرش به پنجاه و سه سال نزدیک می‌شود. به‌طور کلی، این شعر تصویری از یک شب پر از شادی، دوستی و زیبایی‌های زندگی را ارائه می‌دهد.