شمارهٔ ۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کنج مدرسهای کز دلم خرابترست
نشستهام من مسکین بی کس درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نیاَم
به بحر فکر فرو رفتهام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خونابست
که میرسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفتهام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من خسته جگر چه میخواهند
چو نیست با بد و نیکم حکایت از کم و بیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در گوشهای از مدرسه نشسته و احساس تنهایی و بیکس بودن میکند. او به عمیقترین افکار خود غرق شده و از بدیهایی که بر او میرسد، غمگین است. دلش از زخمهای گذشته پر از درد است و به خاطر نرسیدن به خواستهها و آرزوهایش، رنج میبرد. او به دنبال جاه و ثروت نیست و به قناعت و رضایت از آنچه دارد، دل خوش کرده است. با این حال، نمیداند دیگران از او چه میخواهند، زیرا برایش فرقی بین بد و خوب نیست.