شمارهٔ ۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت
وآن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود
کاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی
کآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و نالهام ز سر چرخ هفتمین
بگذشت و اشک دیدهام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خراب
کان نور دیدهام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهان
با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به غم و اندوه خود از دست دادن عشق و جان نازنینش میپردازد. او حسرت میخورد که چرا عشقش از او دور شده و دلش از فراق محبوب پر از درد است. او از بلبل میپرسد که چرا دیگر در باغ نمیخواند، چون زیبایی محبوبش از بوستان رفته است. شاعر با ناامیدی از رسیدن به محبوبش صحبت میکند و از اشکها و فریادهایش در آسمان هشتم میگوید. او به بخت بد خود اشاره میکند که عشقش ناگهان از او جدا شده و دنیای او را به ویرانی کشانده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ حسرت و دردی نیست که از این جهان نرود و از دنیای دیگر نیز ناتوان برود.