بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده جامی
جامی / دفتر اول / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شد جوانی ز سالکان طریق
با یکی پیرکار دیده رفیق
پیر چون آفتاب پرمایه
وان جوان از قفاش چون سایه
می بریدند ره که ناگاهی
گشت پیدا پر آب و گل راهی
پیر مستانه می نهاد قدم
آن جوان از پی ایستاده دژم
کش مبادا شود در آن ما بین
از گل آلوده جامه یا نعلین
پیر چون آن بدید گفتا هی
خر نیی بیم آب و گل تا کی
چند داری نگاه جامه ز گل
دل نگه دار ای مغفل دل
از گل و آب جامه بتوان شست
که شود پاکتر ز بار نخست
لیک چون دل به غفلت آلاید
خونت از دیدگانت بپالاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جوانی است که در مسیر سیر و سلوک با پیرمردی همراه میشود. پیر به مانند آفتاب درخشان و جوان همچون سایهاش است. در مسیر، آنها به مکانی میرسند که آب و گل وجود دارد. پیر با اعتماد به نفس قدم برمیدارد اما جوان نگران است که لباسش آلوده شود. پیر به جوان میگوید که چرا اینقدر به لباسش فکر میکند و او را به یادآوری میاندازد که لباس را میتوان شست و پاک کرد، اما اگر دل به غفلت و نادانی آلوده شود، عواقب بدی خواهد داشت. در واقع، این شعر به اهمیت پاکی دل و عدم وابستگی به ظواهر اشاره دارد.