بخش ۴۵ - قصه خواب دیدن علی بن موفق معروف کرخی و بشر حافی و احمد بن حنبل را قدس الله تعالی ارواحهم جامی
جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شب علی موفق آن شه دین
رفت در خواب سوی خلد برین
دید شخصی لطیف و پاک سرشت
ایستاده به رهگذار بهشت
یک به یک را به چهره می نگرد
ره رد و قبول می سپرد
سعدا را به خلد می خواند
اشقیا را ز خلد می راند
بعد ازان دید با خدادانی
دو فرشته نشسته بر خوانی
می نهندش ز طیبات جنان
از چپ و راست لقمه ها به دهان
بعد ازان با هزار جاه و جمال
یافت ره در سرادقات جلال
دید در زیر عرش حیرانی
از دو عالم فشانده دامانی
کرده در جلوه گاه وحدت جای
دوخته دیده در شهود خدای
ننهد دیده شهود به هم
ندهد پشت استقامت خم
گفت با خویشتن در آن دل شب
که کیانند این سه تن یارب
هاتفی گفت این که مشعوف است
به شهود خدای معروف است
که ز امید و بیم فارغ و فرد
به محبت پرستش حق کرد
وان دو تن را که دیدی از اول
بشر حافی و احمد حنبل
جامی از هر چه هست بگسل بندو
واندر آن یار دل گسل دل بند
بو که حکم کما تعیش تموت
دهدت بعد مرگ از وی قوت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شبی علی، در خواب به بهشت میرود و شخصی پاک و لطیف را میبیند که به مسافران بهشت نگاه میکند و آنان را به بهشت دعوت یا از آن میراند. سپس دو فرشته را میبیند که سفرهای از نعمت را برای او میچینند. علی با جمال و مقام عظیم خداوند آشنا میشود و در تلاش برای فهم حقیقت در آن جلوهگاه است. او به خود میگوید که این سه نفر کیستند و ندا میرسد که یکی از آنها، کسی است که به دیده دل، خدا را میشناسد و دو نفر دیگر، شخصیتهای بزرگ علمی هستند. در پایان، او به یادآوری میافتد که زندگی و مرگ به چگونه زیستن ما بستگی دارد.