نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن جامی

جامی / سلامان و ابسال / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

با خروس آن تاجدار سرفراز

آن مؤذن گفت در وقت نماز

هیچ دانا وقت نشناسد چو تو

وز فوات وقت نهراسد چو تو

با چنین دانایی ای دستانسرای

کنگر عرشت همی بایست جای

ماکیانی چند را کرده گله

چند گردی در ته هر مزبله

گفت بود اول مرا پایه بلند

شهوت نفسم بدین پستی فکند

گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی

در ته هر مزبله کی گشتمی

در ریاض قدس محرم بودمی

با خروس عرش همدم بودمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری از مولاناست که در آن به خروس صبحگاهی اشاره می‌کند که مؤذن در زمان نماز صدا می‌زند. شاعر تأکید می‌کند که هیچ دانایی مانند خداوند وقت شناس نیست و باید از گذر زمان نترسد. او به دانایی و عظمت خدا اشاره می‌کند و در ادامه به ضعف‌های انسانی و وسوسه‌های نفس اشاره می‌کند. در نهایت، مولانا می‌گوید اگر انسان از نفس و شهوت خود عبور کند، می‌تواند به مقامات بلندتری دست یابد و در کنار خداوند قرار گیرد.