نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد جامی

جامی / تحفة‌الاحرار / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

بود یکی شاه که در ملک و مال

عهد وزیری چو رسیدی به سال

دست قلم ساش جدا ساختی

چون قلم از بند و برانداختی

هر که گرفتی ز هوا دست او

پایه اقبال شدی پست او

دست وزارت به وی آراستی

جان حسود از حسدش کاستی

روزی ازین قاعده ناپسند

ساخت جدا دست وزیری ز بند

دست بریده به هوا برفکند

تاش بگیرند صلا درفکند

چشم خرد کرد فراز آن وزیر

دست دگر کرد دراز آن وزیر

دست خود از بیخردی خود گرفت

بهر وزارت ره مسند گرفت

تجربه نگرفت ز دست نخست

دست خود از دست دگر نیز شست

جامی ازان پیش که تیغ اجل

دست تو کوتاه کند از عمل

دست امل از همه کوتاه کن

در صف کوته املان راه کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان شاهی روایت می‌شود که وزیرش سال‌ها در خدمت او بوده است. شاه به دلیل حسادت و برخلاف قاعده، دست وزیر را جدا می‌کند. وزیر که از بی‌خردی خود دست می‌کشد، از این حادثه درس نمی‌گیرد و بار دیگر به ریاست می‌رسد. در پایان، شاعر به عبرت‌اموزی می‌پردازد و می‌گوید که باید از آرزوهای ناپایدار دست برداشت و در میان جاه‌طلبان جایی برای خود پیدا کرد.