بخش ۱ - آغاز جامی
جامی / یوسف و زلیخا / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
الهی غنچه امید بگشای
گلی از روضه جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم
وز این گل عطر پرور کن دماغم
درین محنت سرای بی مواسا
به نعمت های خویشم کن شناسا
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان
زبانم را ستایش پیشه گردان
ز تقویم خرد بهروزیم بخش
بر اقلیم سخن فیروزیم بخش
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج
گشادی نافه طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف
ز شعرم خامه را شکر زبان کن
ز عطرم نامه را عنبر فشان کن
سخن را خود سرانجامی نمانده ست
وز آن نامه بجز نامی نمانده ست
درین خمخانه شیرین فسانه
نمی یابم صدایی زان ترانه
حریفان باده ها خوردند و رفتند
تهی خم ها رها کردند و رفتند
نبینم پخته ای زین بزم و خامی
که باشد بر کفش زان باده جامی
بیا جامی رها کن شرمساری
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خداوند میخواهد که امید و نشاط را برایش به ارمغان بیاورد و زیباییهای زندگی را نمایان کند. او در جستجوی آرامش و خوشبختی است و از نعمتهای خودش آگاه شود. شاعر از خداوند میخواهد که زبان و ذهنش را پر از سپاس و ستایش کند و تواناییهایش را در عرصه شعر و سخن افزون کند. او همچنین به یاد زندگی خود در محفلها و بزمها میافتد و از خالی بودن این مجالس و دوری دوستان غمگین است. این شعر ترکیبی از انگیزش خلاقیت و حس تنهایی است و به دنبالهروی از زیباییها و جذابیتهای زندگی اشاره دارد.