بخش ۴۹ - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه جامی
جامی / خردنامه اسکندری / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
حکیمی ز مردم کناری گرفت
ز غارتگران کنج غاری گرفت
جز آن غار آرامگاهی نداشت
غذا غیر برگ گیاهی نداشت
چو کرم بریشم گیاخوار بود
به تن از لعابش یکی تار بود
گروهی به آن تار دور از گزند
به قید ارادت شده پایبند
شه کشور از مسند عز و ناز
بدان غار شد سینه پر نیاز
لقای حکیمش خوش آمد چنان
که از عشق وی رفتش از کف عنان
بدو گفت کای قبله مقبلان
قبول تو اقبال صاحبدلان
دل من اسیر کمند تو شد
سرم پست قدر بلند تو شد
حیات ابد را تویی جان من
جدا از تو بودن چه امکان من
بن غار منزلگه اژدهاست
که از بیم مردم در او کرده جاست
تویی خلق را گشته امیدگاه
چه حاجت که آری به اینجا پناه
تو شاهی و از روی تو شهر خوش
متاع اقامت سوی شهر کش
اگر رنجه سازی سوی شهر پای
کنم بهرت آماده باغ و سرای
غلامان خدمتگر با ادب
کنیزان سیمینبر نوش لب
دگر از سبب های طیب معاش
که یابند ازان جسم و جان انتعاش
بگفتا که می خواهم اینها بلی
که تا بگذرد عمر من خوش ولی
به شرطی ز تو گیرم این ساز و برگ
که از دامنم بگسلی دست مرگ
ز بخشش چه سود ای به بخشش مثل
چو تو هر چه بخشی ستاند اجل
چه خوش گفت این نکته دانای راز
که مپذیر چیزی که گیرند باز
فریب است از مرغ در دام اسیر
زدن مرغ بگشاده پر را صفیر
به آنست کو دام خود بردرد
نه مرغ دگر را به دام آورد
بیا ساقیا زان می راوگی
که صید طرب را کند ناوگی
بده تا درین دام دل ناشکیب
ببندیم گوش از صفیر فریب
بیا مطربا وان نی فارسی
که بر رخش عشرت کند فارسی
بزن تا به همراهی آن سوار
کنیم از بیابان محنت گذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف حکیمی میپردازد که به گوشهای از دنیا پناه برده و در غاری زندگی میکند. او از تبعات زندگی در میان غارتگران و دنیای پر آشوب میگوید. حکیم به آرامش و سکوت غار احتیاج دارد و به دور از جهان خارج، به زندگی سادهای با غذاهایی از طبیعت مشغول است. یک روز، شاه کشوری به دیدار او میآید و از عشق و ارادتش به حکیم صحبت میکند. او به حکیم میگوید که میخواهد در کنار او زندگی کند و خوشیها و آسایشهایی را برای او فراهم کند. اما حکیم در پاسخ به او میگوید که این متاع و خوشیها تنها در صورتی ارزش دارد که او از چنگال مرگ رها باشد. در نهایت، حکیم به شفافیت خطر فریب از زندگی میپردازد و توصیف میکند که باید از دامهایی که زندگی به وجود میآورد، دوری کرد و به سوی خوشی و طرب رفت. او از نینوازی و شادی در زندگی صحبت میکند و دعوت میکند تا از غم و اندوه دور شوند و به سمت شادی و عشرت روی آورند.