نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی جامی

جامی / خردنامه اسکندری / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به فیض ازل هر که را همرهیست

دل روشنش هم پر و هم تهیست

پر از چیست از جذب پیران راه

تهی از چه زآویزش مال و جاه

خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد

کف اندر کف دستگیران نهاد

کم نقش صورت پسندان گرفت

دل ساده از نقشبندان گرفت

شد از نقش صورت پرستی تهی

ز اشراق نور عبیداللهی

ندادم سخن را ز القاب رنگ

که می دارد این نام از القاب ننگ

ازین نام دل را به سری ره است

که تقریر القاب ازان کوته است

ازان محو در بی نشانی شود

وز این لوح کلک معانی شود

به هر جا کشد بی نشانی علم

نشان کی تواند زد آنجا قدم

ایا محو گشته نشان ها ز تو

پر از نور دل ها و جان ها ز تو

به چشم ار نه ناظر به نور توام

چو بستم نظر در حضور توام

چو خورشید از دور نوری ببخش

مرا غایت از من حضوری ببخش

تو را هست دست تصرف دراز

مگیر از سر غایبان دست باز

مرا دست همت به فتراک توست

سرم گر به گردون رسد خاک توست

به فتراک خود صیدوارم ببند

وز آن حلقه گردان مرا سر بلند

ز طوق تو سر درنیارم به کس

به عالم همین طوقداریم بس

چو شد طوق گردن مرا شوق تو

ببین شوقم ای من سگ طوق تو

مسوز ای درت قبله عشاق را

به حرمان اسیران مشتاق را

ز دیوان فقرم طرازی فرست

ز لوح فنا حرف رازی فرست

کزان حرف بازار تیزی کنم

ز لب گوهر راز ریزی کنم

به شکرت شوم مرغ شکر شکن

به هر حلقه گوش گوهرفکن

نهالی ز آب و گلم خاسته ست

کزو باغ طبع من آراسته ست

نهال نه طفلی نو آورده ای

به شیر ولای تو پرورده ای

یکی شب به خواب آنچنان دیدمش

که چون غنچه در خرقه پیچیدمش

به پیش تو آوردم امیدوار

به حرمت گرفتی سرش بر کنار

نهادی به لطفش دهان بر دهان

فرو ریختیش از دهان در دهان

عجب شربت صافی و دلپذیر

به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر

چنان پر برآمد ازان کام او

که لبریز شد گوهرین جام او

ز تو چشم آن دارم ای بحر جود

که هر چند دیر آمدم زود زود

دهی آب کشت خراب مرا

کنی راست تعبیر خواب مرا

گماری بر احوال من همتی

صدف ریزه ام را دهی قیمتی

کشی قطره ام را به دردانگی

ز طفلی به مردی و مردانگی

بود بر پی رهنوردان رود

به مردانگی راه مردان رود

الا تا به خوبی و فرخندگی

بود شمع خورشید را زندگی

به تو شمع روشندلان زنده باد

بر آفاق نور تو تابنده باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف ویژگی‌های معنوی و روحانی انسان‌ها می‌پردازد. شاعر از افرادی سخن می‌گوید که به راهنمایی و هدایت پیران و صاحب‌نظرات راه یافته‌اند و قلبشان از دلبستگی‌های دنیوی همچون مال و جاه خالی است. او تاکید دارد که باید از ظواهر و القاب دنیوی فاصله گرفت و به حقیقت معنوی پیوست. شاعر ارتباط عمیق خود را با محبوب حقیقی، یعنی خداوند، بیان می‌کند و از او می‌خواهد که به او نور و دانش عطا کند و او را از غفلت‌ها بیرون آورد. او همچنین به عشق و شوق فراوانش به معشوق اشاره می‌کند و از دوری و حسرت عاشقان می‌گوید. در نهایت، شاعر به زیبایی و شکوه نور الهی اشاره می‌کند و آن را مایه حیات و زنده‌دلی می‌داند. به طور کلی، شعر پیامی از عشق الهی، رهایی از ظواهر دنیوی و جستجوی معانی عمیق‌تر زندگی دارد.