نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۷ - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی جامی

جامی / خردنامه اسکندری / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

سراسیمه ای خانه در بلخ داشت

که بر مردگان گریه تلخ داشت

در آن شهر بی گریه کم زیستی

به خون بهر هر مرده بگریستی

به هر حلقه غم که پرداختی

از اشک چو لعلش نگین ساختی

نصیحتگری گفت با او نهفت

که ای هر کس از حال تو در شگفت

تو را این همه گریه زار چیست

نه مزدوری این گونه بیگار چیست

مریز اشک خود را به هر خاک کوی

که این آب چشم است نی آب جوی

بخندید دیوانه کای بیخرد

که شاخ قبولت بود بیخ رد

من این گریه از بهر خود می کنم

نه از مرگ هر نیک و بد می کنم

به مردن هر آن زنده کز پا فتاد

ازان مردن خویشم آمد به یاد

ز غم آتش افتاد در جان من

شد از دود پر چشم گریان من

ازان آتشم دود خیزد ز چشم

وز آن دودم این آب ریزد ز چشم

زهی مرد نادان که از مرگ خویش

نگردد جگرپاره و سینه ریش

نگرید ز درد دل خود به خون

غم دل به آن گریه ندهد برون

بیا ساقیا تا جگر خون کنیم

وز این می قدح را جگرگون کنیم

که غمدیده را آه و زاری به است

جگرخواری از میگساری به است

بیا مطربا کز طرب بگذریم

ز چنگ طرب تارها بردریم

ز چنگ اجل چون نشاید گریخت

ز چنگ رب تار باید گسیخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف یک فرد سراسیمه و غمگین در بلخ پرداخته که بر مردگان می‌گرید. او در شهری زندگی می‌کند که گریه و اندوه بر آن حاکم است و برای هر مرده‌ای اشک می‌ریزد. نصیحتگری از او می‌پرسد چرا این‌قدر غمگین و بی‌هدف گریه می‌کند و می‌گوید که این اشک‌ها ارزش ندارد. اما شاعر به او پاسخ می‌دهد که این گریه برای عزیزانش و یادآوری کسانی که از دنیا رفته‌اند است. او درد و غم خود را به رسمیت می‌شناسد و اعتقاد دارد که غم دل را نمی‌توان تنها با گریه‌های بی‌هدف تسکین داد. در نهایت، شاعر به شادی و باده‌نوشی اشاره می‌کند و می‌گوید که بهتر است غم را در میگساری و طرب خنثی کرد، زیرا نمی‌توان از چنگ اجل فرار کرد.