شمارهٔ ۸ جامی
جامی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که تاج سر چرخ خاک پای من است
چو ذره رقص کنان مهر در هوای من است
قطار روز و شب افتاده سایه و نوری
ز اوج کنگره کاخ کبریای من است
به آفتاب کجا سر درآورم که چو او
هزار خشت زر افتاده در فضای من است
ز ماه کاسه به کف هر شب از شهاب عصا
فلک طواف کنان گرد در گدای من است
نه شب به ماه بود حاجت و نه روز به مهر
چنین که روی زمین روشن از ضیای من است
ز یمن بزم شه و ساقیان حور نژاد
حریم روضه رضوان حرمسرای من است
کند نزول ز من هر زمان به جای دگر
چه لطف ها که ز هر منزلش به جای من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عظمت و مقام خود شاعر میپردازد. او خود را تاج سر جهان معرفی میکند و بر قدرت و زیبایی وجودش تأکید دارد. شاعر اشاره میکند که روز و شب تحت تأثیر او هستند و همه چیز در جهان به نوعی به او وابسته است. همچنین، او خود را در مقامی میبیند که نور و روشنیاش بر زمین تابیده و در تمام آفرینش تأثیرگذار است. شاعر به زیباییهای معنوی و الهی اشاره میکند و میگوید که هر زمان لطف و رحمت از او نازل میشود. در کل، این شعر تجلیلی از خود بزرگبینی و افتخار نسبت به مقام والای خویش است.