بحر طویل جامی
جامی / اشعار پراکنده / وزن: مفاعیل فاعلن
سقاک الله ای دیار
که از دور روزگار
تهی مانده ای ز یار
من و جان بی قرار
به گرد تو اشکبار
چه پنهان چه آشکار
چو ابری که در بهار
کند گریه بر چمن
به هر منزل و مقام
که آن سرو خوشخرام
به یاران نشسته رام
به عشرت گرفته جام
وزان جام شادکام
به جایی نهاده گام
برآنجای صبح و شام
نهم روی خویشتن
درین دلگشا محل
چو فردوس بی بدل
ز دوران پر حیل
چه بینم بجز خلل
کنم تا برد اجل
سر رشته امل
گهی ناله بر طلل
گهی گریه بر دمن
به هر جا زمین نشین
شد آن یار نازنین
به چشم من غمین
که دارد به تیغ کین
به جانم غمش کمین
خس و خار آن زمین
به از سرو و یاسمین
به از سنبل و سمن
دلی دارم ای نسیم
ز هجران او دو نیم
چو هر بزم را ندیم
تویی ناکشیده بیم
گذر کن بر آن حریم
که آن مه بود مقیم
درآن روضه نعیم
بگو شرح حال من
چو آن یار دل گسل
به قتلم دهد سجل
وزآن قتل تنگدل
به رفتار معتدل
به خاکم رسد خجل
به جانش کنم بحل
ز شوقش چو گل ز گل
زنم چاک پیرهن
درین خطه خطر
حذر جامیا حذر
که با طبع نکته ور
کنی دعوی هنر
به کف چو نبودت زر
سخن گر شود گهر
کجا یار سیمبر
نهد گوش بر سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از دلتنگی و دوری از یار سخن میگوید. شاعر به دیاری اشاره دارد که خالی از یارها و دوستان است و خود را با قلبی پر از غم و اشک وصف میکند. به زیباییهای طبیعت نیز اشاره شده و شاعر خواهان دیدار یار است و از وضعیت خود شکایت دارد. او از کشمکشهای درونی و احساس درد و جدایی میگوید و به حسرت و آرزوی وصل میپردازد. در نهایت، شاعر از نسیم و طبیعت میخواهد تا احوال او را به یارش برساند، چون یار برای او مانند گلی است که در دلش میروید.