نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز

هیچ کوتاهی ندارد عمر مژگانش دراز

رشته جان و رگ دل در خم مژگان اوست

هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز

هرکسی سازی به ذوق خویشتن سر می‌کند

دل میان مطربان خوش کرده یار دلنواز

جامه دیوانگی بر قد هرکس راست نیست

از دوصد دیوانه یک تن نیست عریانی تراز

در قمار عشق بازی با تو نقشم خوش نشست

چون؟ نباشد اینچنین تو پاک بر، من پاکباز

از نشان خون ناحق کشتگان او را چه باک

بال گنجشک است فرش آشیان شاهباز

تا نبود این تاج زرین بر سرش آسوده بود

شمع افتاد از هوای سرفرازی در گداز

شعر اگر وحی است محتاج سخن‌فهمان بود

چون ممیز در میان نبود چه سود از امتیاز

بیشتر ما را کلیم آفت رسد ز ابنای جنس

شیشه از سنگست و از وی بیش دارد احتراز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و تاثیر عمیق چشم‌ها بر دل‌ها و احساسات انسان‌هاست. شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت مژگان و نگاه معشوق پرداخته و آن را با ساز و موسیقی مقایسه می‌کند. او به این نکته اشاره می‌کند که هر کس باید به ذوق و سلیقه خود ابراز وجود کند و نمی‌تواند به صرف دیوانه بودن، به عریانی و حقیقت برسد. همچنین در عشق، بازی و قمار را به تصویر می‌کشد و بر پاکی رابطه‌اش با معشوق تاکید دارد. در نهایت، شاعر به چالش‌های زندگی و تفاوت‌های موجود بین انسان‌ها اشاره می‌کند و به عدم تفاوت واقعی بین شیشه و سنگ می‌پردازد، در واقع به این معنا که برخی افراد به ظاهر خوبند ولی در باطن تفاوتی با بدی‌ها ندارند.