نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که مانده به بند لباس زندانی است

پریدن از قفس نام و ننگ عریانی است

به پختگی جنون کی به من رسد مجنون؟

همین بس است که من شهری او بیابانی است

ز چشم گریان، بی‌قدر شد متاع جنون

به هر دیار که بارندگی است ارزانی است

بهار آمده یارب چه رهن باده کنم؟

مرا که جامهٔ عیدی قبای عریانی است

دلا حقیقت این هر دو نشئه از من پرس

حیات گردی و این مرگ دامن افشانی است

کلیم دعوی دل را به زلف یار ببخش

دگر مپیچ بر آن، عالم پریشانی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس حبس و رهایی است. شاعر از قید و بند لباس زندانی صحبت می‌کند و به تردید در مورد جنون و پختگی می‌پردازد. او به تأثیرات احساسات و باران اشاره می‌کند و از بهار و نیاز به نوشیدن باده صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از حقیقت زندگی و مرگ پرس‌وجو می‌کند و از درد و پریشانی ناشی از عشق و دل‌باختگی می‌نالد.