شمارهٔ ۵ - شکایت از تب و لرز کلیم
کلیم / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
روزگاری شد که با تب لرز هم پیراهنم
قسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار
وقت رفتن می سپارد خود بمن تب لرز خویش
داد امانت داری درد تو ما را اعتبار
شب که شد از اضطراب پیکر بیطاقتم
تار در پیراهنم چون نبض گردد بیقرار
باز گرمی نامزد کرد از پی همخانگی
دید گردون چون ندارم مونس شبهای تار
فال صحت بهر ما بیند مزاج ایدل مترس
دمبدم بر هم خورد گر استخوآنها قرعه وار
آبرا مانند مشک از نهر گردن می خورم
چون تنور از نان خورم بیرون دهم بی اختیار
پیکر چون موی من از بیقراریهای لرز
نسبتش افزون شوم هر دم بتار زلف یار
زانکه می سوزد درونم ز آتش جانسوز تب
آب چون بینم بسان موج گردم بیقرار
ملک تن از ترکتاز لرزه بر هم خورده است
یکسر مو را بجای خود نبینم استوار
زخمهای کهنه را بگسسته از هم بخیهها
داغهای تازه را افتاده مرهم بر کنار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از بیماری و تب میپردازد که گویا فرد را در خود میپیچد و از او آرامش میگیرد. شاعر از تب و لرزهای ناشی از رنج و سردرگمی در زندگی میگوید و اشاره دارد که شرایط سخت روزگار به او این حالت را بخشیده است. در شبهای تار از اضطراب بیتابی میکند و احساس تنهایی و بیمونس بودن میکند. او به شدت از درد و تب رنج میبرد و بینش او به زندگی، پر از زخمها و دردهای کهنه و تازه است. شاعر در نهایت از این احساس بیقراری و سوزش درون سخن میگوید، که همواره با وجود این دردها، امید به بهبودی و آرامش در دلش وجود دارد.