نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

۱۱ - النوبة الاولى میبدی

رشیدالدین میبدی / ۱۲- سورة یوسف- مکیة

قوله تعالی: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا» ببرید این پیراهن من، «فَأَلْقُوهُ عَلی‌ وَجْهِ أَبِی» آن را بر روی پدر من افکنید، «یَأْتِ بَصِیراً» تا با بینایی آید، «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (۹۳)» و کسان خویش همه بمن آرید.«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ» چون کاروان گسسته گشت از مصر، «قالَ أَبُوهُمْ» پدر ایشان یعقوب گفت، «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ» من بوی یوسف می‌یابم، «لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (۹۴)» اگر شما مرا نادان و نابکار گوی نخوانید.

«قالُوا تَاللَّهِ» گفتند بخدای، «إِنَّکَ لَفِی ضَلالِکَ الْقَدِیمِ (۹۵)» که توهم بر آن محنت دیرینه‌ای.

«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ» چون بشارت دهنده آمد، «أَلْقاهُ عَلی‌ وَجْهِهِ» پیراهن را بر روی پدر افکند، «فَارْتَدَّ بَصِیراً» و پدر به بوی پیراهن بینا گشت، «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ» گفت نه من شما را می‌گفتم، «إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۹۶)» که من از خدای آن دانم که شما ندانید.

«قالُوا یا أَبانَا» گفتند ای پدر ما، «اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» آمرزش خواه گناهان ما را، «إِنَّا کُنَّا خاطِئِینَ (۹۷)» که ما بد کردیم.

«قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی» گفت آری آمرزش خواهم شما را از خداوند خویش، «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۹۸)» که اللَّه تعالی عیب پوش است مهربان.

«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلی‌ یُوسُفَ» چون بر یوسف در شدند، «آوی‌ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ» پدر را و خاله را با خود آورد، «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ (۹۹)» و گفت در آئید در مصر ایمن ان شاء اللَّه.

«وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» و پدر را و خاله را بر تخت ملک خود برد، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» و همگان وی را بسجود افتادند، «وَ قالَ یا أَبَتِ» و گفت ای پدر، «هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ» این سرانجام آن خواب منست که دیده بودم ازین پیش، «قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا» خداوند من آن را راست کرد، «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی» و نیکویی کرد با من، «إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ» که مرا از زندان بیرون آورد، «وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» و شما را از بادیه بمن آورد، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ» پس آن تباهی و آغالش که دیو افکند، «بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» میان من و میان برادران من، «إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِما یَشاءُ» خداوند من باریک دانست و دوربین کاری را که خواهد، «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (۱۰۰)» و دانای است راست دان راست کار.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بخش از داستان، یوسف به برادران خود دستور می‌دهد که پیراهنش را به پدرشان یعقوب بدهند تا با بو کردن آن، بینایی‌اش را به دست آورد. برادران در ابتدا از ناامیدی پدرشان نسبت به یوسف یاد می‌کنند و او را به خاطر شناختن بوی یوسف سرزنش می‌کنند. اما وقتی پیام‌آور پیراهن را به یعقوب می‌آورد، او با بو کردن آن بینایی‌اش را بازمی‌یابد و به برادرانش می‌گوید که دانای خداوند از آنچه آن‌ها نمی‌دانند خبر دارد. برادران از یعقوب طلب آمرزش می‌کنند و یعقوب تصمیم می‌گیرد که از خداوند بخواهد گناهان آن‌ها را ببخشاید. سپس خانواده به مصر می‌آید و یوسف پدر و برادرش را به عنوان مهمان می‌پذیرد و آن‌ها را در مصر در امنیت دعوت می‌کند. یوسف سپس به پدرش می‌گوید که این خواب اوست که به حقیقت پیوسته و خداوند او را از مصیبت‌ها نجات داده است.