بخش ۱۸ محمد بن منور
محمد بن منور / باب اول - در ابتداء حالت شیخ
شیخ گفت آن پیر قصاب گفت تا آزاد نباشی بنده نگردی و تا مزدور ناصح و مصلح نگردی بهشت نیابی جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ. شیخ گفت واقعۀ ما از گفت آن پیر حل شد. پس شیخ از آنجا بآمل شد پیش بوالعباس قصاب و یک سال پیش وی بود و شیخ بوالعباس قصاب را در خانقاه خود در میان صوفیان زاویه گاهی بوده است چون حظیرهای، چهل و یک سال در آنجا نشسته بود در میان جمع، و اگر به شب درویشی نماز افزونی کردی، گفتی ای پسر تو بخسب که این پیر هرچ میکند برای شمامی کند کی او را این بهیچ کار نیست و بدین حاجتی ندارد و هرگز در آن مدت که شیخ پیش وی بود او را این نگفت و شیخ هر شب تا روز نماز کردی و پیوسته روزه داشتی. و شیخ بوالعباس شیخ ما را زاویهای داد برابر حظیرۀ خویش، و شیخ ما به شب در آنجا بودی و پیوسته به مجاهدت و ریاضت مشغول بودی و همواره چشم بر شکاف در میداشتی و مراقبت احوال شیخ بوالعباس میکردی.
یک روز شیخ بوالعباس فصد کرده بود، آن شب رگ بند ازدستش باز شد و رگش گشاده گشت و دست و جامۀ بوالعباس آلوده گشت، از آن حظیره بیرون آمد و چون شیخ بوسعید پیوسته مترصد بودی بشست و ببست و جامهای و هم در شب خشک کرد و پیش وی برد. شیخ بوالعباس اشارت کرد کی ترا باید پوشید. شیخ ما گفت کی شیخ بدست مبارک خویش در ما پوشد، شیخ بوالعباس کی شیخ مافرا گرفت. و تاکسی گمان نبرد که چون از پیری خرقهای پوشیدی از پیری دیگر خرقه نشاید گرفت چه سر خرقه پوشیدن این است که چون پیری از پیران طریقت که او را دست خرقه باشد، اعنی که اقتدا را شاید، کی هم علم شریعت داند و هم علم طریقت و هم علم حقّیقت، و عمل این هر سه علم به تمام و کمال بجای آورده باشد و کیفیّت آن مقامات و چگونگی منازل و مراحل این راهها دیده ودانسته وآزموده، و از صفات بشریت پاک گشته، چنانک شیخ بوالحسن خرقانی در حقّ شیخ ما گفته است، بوقتی که شیخ آنجا رسید، گفت اینجا بشریت نماندی، اینجا نفس نماندی، اینجا همه حقّی، اینجا همه حقّی! و این خود بجای خود آورده شود، غرض استشهادی بود. چون چنین پیری بر احوال مریدی یا محبی واقف گشت و سر و علانیۀ او از راه تجربت معلوم گردانید، و بدیدۀ بصیرت و بصر شایستگی این مرد بدید، و بدانست کی او را استحقّاق آن پدید آمد کی از مقام خدمت قدمش فراتر آرد تا در میان این طایفه بتواند نشست، و بدید کی آن استعداد حاصل کرد کی از درجۀ ریاضت و مجاهدت فرا پیشترش آرد تا یکی ازین جمع باشد، و این اهلیت یا به سبب پرورش این پیر باشد یا به سبب پرورش و ارشاد و هدایت پیر دیگر که استحقّاق مرید پروردن دارد، چون این پیر در میان قوم مقبول القول باشد و مشارالیه، همگنان بر آن اعتماد کنند. همچون شهادت گواه عدل و حکم قاضی ثابت حکم، در شریعت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ در این روایت به صحبتهای یک پیر قصاب اشاره میکند که میگوید: "تا آزاد نباشی، بنده نمیشوی و تا مزدور ناصح و مصلح نباشی، بهشت نمیکنی." شیخ پس از شنیدن این گفتهها، به آمل میرود و سالی را در کنار بوالعباس قصاب سپری میکند. بوالعباس که چهل و یک سال در خانقاه خود در میان صوفیان نشسته، به شیخ تعلیم میدهد که در حقیقت، اعمالش تنها برای آنان است که به او وابستهاند. یک شب، بوالعباس به دلیل نیاز به فصد، دچار مشکلی میشود و شیخ بوسعید به یاریاش میشتابد و لباس او را تمیز میکند. در این بین، بوالعباس به شیخ اشاره میکند که باید او را بپوشاند، اما شیخ تأکید میکند که باید بوالعباس خود به او لباس بپوشاند. این موضوع اشاره به اهمیت مقام و شایستگی دارد؛ یعنی تنها پیرانی که دانش شریعت، طریقت و حقیقت را بهطور کامل داشته باشند، حق دارند دیگران را آموزش دهند و بر آنها لباس پوشانند. این روایت در نهایت بر اهمیت تجربه، شناخت مقام و شایستگی در راه عرفان تأکید دارد و نشان میدهد که چقدر لازم است تا یک پیر به عمق حالات مریدان خود بپردازد و از طریق تجربت آنها را بشناسد.