نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

آورده‌اند کی وقتی شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز چون بجانب باورد آمد عریفی بود، پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ چه باشد کی اگر شیخ روزی چند در باورد مقام کند تا کی مردمان در خدمت بیاسایند. شیخ اجابت کرد و مدت سی روز آنجا مقام کرد. هر روز بامداد این عریف یک دینار بحسن دادی و گفتی در وجه سفرۀ درویشان خرج کن و مردمان بدان اعتراض می‌کردند کی آن ازوجه حلال بود. بعد از سی روز شیخ عزم کرد، بر سر جمع گفت که آن عریف را بخوانید، عریف را بخواندند، شیخ گفت این زر کی بسفرۀ درویشان خرج می‌کردی از کجا بود؟ گفت از جدۀ من گردن بندی میراث مانده بود سی مهرۀ زرین در وی کشیده هر روز از آن مهرۀ خرج سفره کردمی امروز آن مهرها برسید و شیخ عزم کرد. چون سخن او شنیدند مردمان را آن اشکال برخاست و اعتقاد در حقّ شیخ زیادت گشت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

روزی شیخ ابوسعید به شهری رفت و یک عریف نزد او آمد و از او خواست که مدتی در آنجا بماند تا مردم در خدمت او آسوده باشند. شیخ قبول کرد و سی روز در آنجا ماند. هر روز به عریف یک دینار می‌داد تا برای سفره درویشان خرج کند. مردم به این موضوع اعتراض کردند که آیا این پول حلال است یا خیر. بعد از سی روز شیخ تصمیم گرفت که عریف را بخواند و از او پرسید که این پول‌ها از کجا بود. عریف پاسخ داد که از گردن‌بندی به ارث رسیده بود که سی مهره طلایی داشت و او هر روز از آن خرج کرده است. پس از شنیدن این سخن، مردم اعتقاد بیشتری به شیخ پیدا کردند.