نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

از عمید خراسان نقل کرده‌اند که سبب ارادت من در حقّ شیخ بوسعید و فرزندان او که در ابتدا کی من بنشابور آمدم یکسواره بودم و مرا حاجب محمد گفتندی. هر روز بامداد بدر خانقاه شیخ بوسعید برگذشتمی و بدانجا درنگریستمی و او را بدیدمی، آن روز بر من مبارک بودی. یک شب اندیشه کردم که فردا به سلام این شیخ شوم و او را چیزی برم. هزار درم سیم بسختم از آن سیمی کی در آن وقت نوزده بودند، سی درم بدیناری. و این هزار درم سیم در تایی کاغذ پیچیدم تا چون روز شود به سلام شیخ شوم و این سیم پیش وی بنهم. و درین خانه تنها بودم و با کس نگفتم. پس بخاطرم درآمد کی این بسیار باشد، پانصد درم تمام باشد سیم بدو نیمه کردم و پانصد درم در پس بالش کردم و پانصد درم بخدمت شیخ بردم و سلام گفتم و آن سیم بخواجه حسن مؤدب دادم. حسن برفقی بگوش شیخ گفت کی حاجب محمد شکستۀ آورده است، شیخ گفت مبارک باد اما تمام نیاورده است، یک نیمه در پس بالش گذاشته است و حسن را هزار درم وامست، تمام به حسن دهد تا حسن دل از وام فارغ کند. عمید گفت چون این سخن بشنیدم متغیر شدم و چاکری بفرستادم تا باقی بیاورد و بحسن داد. پس گفتم ای شیخ مرا قبول کن. شیخ دست من بگرفت و گفت تمام شد، برو به سلامت. عمید گفت بعد از آن هیچ کس را بر من دست نبود و به سلامت بودم و اگر چه خرجی می‌افتاد باختیار من بود و هرگز هیچ رنج ندیدم و هر روز کارم در زیادت بود. چون بازگشتم شیخ از پس پشت من درنگریست و گفت ای بساکار که در پس قفای این مردست.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

عمید خراسان درباره ارادتش به شیخ بوسعید و فرزندانش می‌گوید که وقتی به بنشابور آمد، هر روز به خانقاه شیخ می‌رفت و او را می‌دید. یک شب تصمیم می‌گیرد برای دیدار شیخ، هزار درم سیم به او هدیه دهد. او این سیم‌ها را در کاغذ پیچید و به خانقاه شیخ برد. اما درنهایت تصمیم می‌گیرد که نیمی از آن را در پس بالش خود نگه دارد و فقط پانصد درم به شیخ بدهد. هنگامی که این کار را انجام داد، شیخ از کمبود هدیه او مطلع شد و دستور داد که باقی‌مانده را به حسن بدهند تا بدهی او را بپردازد. عمید از این موضوع ناراحت شد و خواست که هدیه‌اش به طور کامل به شیخ برسد. در نهایت، شیخ او را پذیرفت و عمید پس از آن همه چیز را در زندگی‌اش به خوبی سپری کرد و همیشه در حال پیشرفت بود. شیخ به او گفت که کسی در پس اوست که به کار او می‌رسد.